گفتی دعوتم

متن گفتی دعوتم مابین تمامی مطالب و اخبار از هزاران سایت و وبلاگ فارسی جستجو و نتایج زیر به دست آمده است. هیچ یک از عناوین منتشر شده توسط سایت خبری ماهنامه ایجاد نگردیده و اطلاعات از سایتهای مرجع آن بازنشر شده است.

ساعت 7 عصر روز چهارشنبه 27 مرداد95 فهمیدم که عید قربان عروسیته! تقریبا میشه کمتر از یکماه دیگه! همیشه از عید غدیر خوشم میومد از پارسال که تو عید غدیر عقد کردی....یه حس دیگه داشتم, همون روزایی که عروسی توئه عروسی دختر منم هست! یادته بهم گفتی عروسیم دعوتت می کنم و گفتی عروسیت دعوتم کن بعد گفتی حالا من یه سلام علیکی با بابات دارم تو به چه بهانه ای میخوای دعوتم کنی؟ گفتم میگم فلانی عروسیش دعوتم کرده زشته دعوتش نکنم, گفتی از کجا معلوم کی زودتر! گفتم مشخصه دیگه گفتی نه این چیزا مشخص نیست! خیلی عقایدش مذهبیه؟ عقد و عرسی تون کمتر از ی ال شد فاصله اش نه؟ هر دوتاش به مناسبت یه عید نه؟ اینا الان تو سر منه, نفسم نمیاد نوید نیت چهله یاسین برات برداشته بودم تا عید قربان! هنوز خیلی امیدوارم؟نه؟ خنده ات میگیره! به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی....! ...

خوبی همسر اینه که تو کار خونه کمک می کنه. مر که کمک نمی کنن غیر قابل تحملن.واقعا بعد از بچه داری، کمک همسر لازمه، هر شب کمک نمیکنه، ولی وقتایی که خسته نیست و زودتر میاد، کمک میکنه....فردا مهمونی و ختم انعام دعوتم، یکشنبه هم مهمونی دعوتم. این مدت مرخصی میخوام همه جا برم مهمونی:) ...

به آن غروب فکر می کنم... ع ی از خودم فرستادم... قربان صدقه رفتی... گفتی کجایی...؟ گفتم مهمانی دعوتم... گفتی چیکار می کنی؟ گفتم و*یسکی میزنیم... گفتی مزه...؟ گفتم داریم... خندیدم... خندیدی... روی پاهایم بند نبودم... می خواندم و می یدم... و به تو فکر می ... به دوست داشتنت... می دانی... ؟ دوستت داشتم... خیلی زیاااد... و تو ... مرا دوست می داشتی ... من واقعی... منِ بدون نقاب را! همین ی که بودم را... می خواستی به دیدنم بیایی... مانع شدم... شب با کله داغ کرده ام به تو فکر و فکر و فکر . . . ...

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام ... دل نوشت: خیلی وقته نیومدم آقا ... هیچ وقت یادم نمیره اولین بار که دعوتم کردید، با یه بهونه کوچیک، خیلی کوچیک ... با یه دل کندن ... الان که چیزی واسه دل کندن ندارم چی؟ آقا دعوتم نمی کنید؟ ...

دلتنگشم پارسال مرداد ماه روز میلادش مهمونش بودم برای اولین بار دعوتم کرد خونش سی وپنج سال سعادت دیدارش رو نداشتم ، همه چی برام یه حسرت عمیق بود ... اما بالا ه طلبید و من سه روز رویایی رو کنارش گذروندم امسال هم با تمام وجودم میخوام باز مهمونی دعوتم کنه ...

اینک آمده ام که گفتی بیا . به نجوا نشسته ام که گفتی بخواه . نامت را می برم که گفتی بگو. می گریم که گفتی ببار . دلش ته ام که گفتی بشکن . امیدوارم که گفتی مایوس مباش . می سوزم که گفتی بسوز . آیه هایت را تلاوت می کنم که گفتی بخوان . ای پادشاه کشور استجب لکم ! ای آموزگار درس لا تیاسو من رحمه الله ! ای شاعر ان الله یحب و ن ! اینک پاسخم بده که به لبیک اللهم لبیک سرمستم. بنده شرمنده تو سید حبیب حبیب پور ...

مرا یک شب از این شبها به صرف عشق دعوت کنبرایت عشق می ورزم تو هم قدری محبت کن . . .نجمه_زارع ...

آقاجانم! نگذار آرزو بر دل بمانم, دعوتم کن! ...

ماه استغفار استغفار یعنی طلب بخشش به زبان عامیانه یعنی از کرده ام پشیمانم.خدایا! میگن وقتی میگم پشیمونم تو می بخشی،یعنی میگن اونقد مهربونی که چشماتو رو خطای ما می بندی.میگن تو قران گفتی بیشتر از ببخش، که اگه بگم اشتباه بدیهامو به خوبی تبدیل میکنی.خدای من! تو این ماه که لطف کردی و منو به مهمونی خودت دعوتم کردی،تو غروب این روزها که لبم تشنه است و شکمم خالی و دلم پر از یاد تو، سر به سجده میذارم و میگم استغفرالله و به بزرگی و مهربونی تو امیدوارم که از همه ی خطاهام بگذری. ...

به لطف آرام بخش های مز ف نفس میکشم. مثلا همه چیز خیلی خوب پیش می رود. "س" دعوتم میکند به آرامش و میخواهد کمی دیگر صبر کنم. صبر؟!!!! صبر هم می کنم، مگر راه دیگری هم هست؟؟؟! ...

الهی هدایت مان کن آن گونه که علی اکبر باشیم در راه دینت.... + ب نیمه های شب علی اکبر های دعوتم د در دل کوه ها.... به گ ار ... +عیدتون مبارک... ...

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم کمی صبر کن و گوش کن به من گفتی که باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیه ولی حیف تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت رفتی خدا باشد پشت پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست ...

دلم یک بغل " تو " را می خواهد. که به جای تلاقی نگاه و سعی بر گریز بی امان مرا به اسم کوچکم صدا بزنی ! و برای دقایقی نه چندان کوتاه به یک دونفره دوست داشتنی دعوتم کنی ، مرا تنگ در آغوش بکشی " آنقدر که نفسم را در نفست پیدا نکنم " ...

با آقای شین در کتابخانه آشنا شدم. با مهربانی به شام دعوتم کرد ؛ پذیرفتم . پس از شام گفت : من عادت دارم که از گوشت مهمانم برای تهیه ی شام مهمان بعدی استفاده کنم ... ...

«پارازیت» دعوتم کن، این بار به ساعتی هم نشینی با ی تمام از فقه و اصول دینی بیا تا طلسم نگاه به آغوش خالی ام رو بشکنیم به ضیافت شام و شب نشینی مجموعه اشعار و سروده های "پازل" ...

فکر نمی روزگاری هم بیاد که دعوتم کنن رستوران و نپذیرم و شاد و خوشحال هم باشم. عاشق رستوران گردی بودم! *البته بقول بعضی ها! که میگویند اثبات شی نفی ما عدا نمیکند; این هم برع ش!یعنی دلیلی نیست که من کلا دوست ندارم. ...

زنی سالخورده در آینه زندگی می کند که به عاشقانه هانیشخندتلخی می زند من اما می نویسم بامدادسبزلبخند عشق تکلیف شب دل هاست تجسم می کنم نگاه غنچه هارا بهاردستم رامی گیرد باران دعوتم می کند به ضیافت پنجره ... زخم های سرنوشت شوخی تلخ زندگیست وپروانه سربلندپیله ی رنجهاست ... #دنیاغلامی ...

این چن روز ... ب قول یکی ماه پر مصیبتیه دلم حرمه کاش میشد مثله هر سال پیاده بریم حرم اما امسال ... فک نکنم بشه ... ولی کاش بشه خیلی بی انصافیه اگه بگم ازین ایام خاطرات خوش زیادی دارم ؟ تسلیت میگم م.ن دوزتان قالب مورد علاقمو پیدا چشم فاطمه و شبنم روشن + ادامه ...

+هرگونه فعالیتی در دوران امتحانات جذاب به نظر میرسه ! منی که پر حرف نیستم دلم میخواد یه بند چرت بگم !! دیگه گفتم ادامه بدم م میدن ! جالبه همه فکر می من شاگرد اول کلاس میشم ! هم پسرا هم دخترا !! همه خب با این فک شون ! :دی بعد بچه ها میگفتن اون اوایل فکر میکردیم از اون خونای خیلی جدی هستی از این تریپ کارمندا . اصلا فکر نمیکردیم اینقد شوخ باشی. این چیزیه که همه بهم میگن .خب من هیچ وقت زود با آدما صمیمی نمیشم . در نگاه اول به شدت عه دارم . + واقعا رد دادم دیگه . 250 صفحه کتابو میخوام تو یه روز تو مغزم فرو کنم . دیگه دیدم دادم قاطی میکنم پاشدم اومدم نت . امشب که بیدارم تا صبح. ه یه سری فصلارو گفت مهم تره که درس نداده بود ! الان نمیدونم اونایی رو بخونم که درس داد یا اونایی که گفت مهمن !!! + ترجیح میدادم هر هفته ارائه و پروژه داشته باشم ولی امتحان نه ! اونم درس حفظی . گ...ه خوردم اومدم این گرایش !! + یه مکالمه خیلی جالب داشتیم امروز که نشون میده تا چه حد مغزمون ...

این پست رو یادتونه؟ رمزش فعلا 12345 هست تا اگر ی رمز نداره راحت باشه.خوب رفتم اینجا و برگشتم و همه چیز خیلی خوب بود. زاده هم آشتی بود و برای تولدش هم دعوتم کرد. فقط دلم میخواد با مامان بزرگم دعوا کنم که اینقدر الکی به یک جریان مس ه بال و پر داد. ...

عشق این است که مردم ما را با هم اشتباه بگیرند! وقتی تلفن با تو کار دارد، من پاسخ بگویم! و اگر دوستان به شام دعوتم کنند، تو بروی! وقتی هم شعر عاشقانه ای از من بخوانند، تو را سپاس بگویند! | نزار قبانی | ...

‎لعنتى ‎مرا دعوت کن ‎مرا به بازى عشق دعوت کن ‎بدون ترفند ‎ساده ‎از عاشقیت بگو تا برایت عاشقى کنم ‎ چه لذتى دارد ‎مى دانى عاشق باشى و در کنار عشقت ‎با عشق شب را صبح کنى ‎اما رویاى عشق دنیا ناکام است ‎من ترا هر شب در خواب میبینم ‎و هر روز میان بودنم گُم میشوم ‎و خدا لحظه هاى عمرم را میشمارد ‎ پى در پى ‎یک ‎دو ‎سه .... fm ...

عروسی .... چند شب دیگه عروسیه علی رفیقمه زنگ زد و دعوتم کرد .... برم ؟؟ کادو ندم ؟ بد نیست؟ با کی برم که ماشین داشته باشه آ ه شب برگردیم با هم ؟ من اونجا ی رو نمیشناسم یکم خج م میکشم ..... غوله اعصاب خورد کنی شده این کم رو بودنه من فقط نمیدونم علی چرا ناراحته!! انگار عروسیش بوده به هر حال امیدوارم خوشبخت بشن ... ...

آذر ۹۴ تولدمو تو حرم شاهِ عشق جشن گرفتم ... آقا هم طلبید برای تولدش دعوتم کرد م لرضا... چه حالِ عجیب و خوبی ... چه عشقی چه شوری ... الان که تو فرودگاه منتظرم برگردم اهواز ؛ حس میکنم یه تیکه از وجودم ، حس میکنم تمامِ قلبم کنار حرمِ مطهرش جا مونده ... خوشبحالِ دلم ... ...

این روزها و شب ها حال و هوای قلم، جور دیگری می شود! خود می رود و کنار دفتر، یک کربلا می نویسد، یک حسین، یک زینب، جشن تولد نقاشی می کند آن وقت تو؛ می مانی چگونه با این ها جمله بسازی...! جملاتی که دیگر قلم بدون اختیار تو آن ها را می نویسد..... حالا کاغذ نمادی از "فرات" می شود و باران ِ چشم هایت، فرات را سرشار می کند... امشب درهای آسمان باز است و فرشتگان گهواره اش را از یکدیگر می ربایند... صدای خنده ی آسمان، گوش زمین را کر می کند؛ عرش آذین بسته می شود و خدا مهمانی میلاد حسین علیه السلام را خودش میزبانی می کند! اهل اء صلی الله علیه و آله و سلم کامل شده اند! حالا دیگر مجوز نزول تطهیر هم صادر می شود، و مکان بی قرار قرار دل فاطمه سلام الله علیها هستند... علی و زهرا (ع) شادتر از هر لحظه دیگری هستند و آماده اند که گدایان را مرحمتی دهند! امشب حسن (ع) برای برادر تازه واردش از جــــــــــآن مایه می گذارد.... قلم هرچه جلوتر می رود انگار بیشتر بغض گلویش را می ف ...

***نسیم معرفت*** به نام خدا یک بیت شعر از بنده تقدیم شما : درد را گفتی دوا را هم بگو بهر هر دردی دوا هست ای عمو سیداصغرسعادت میرقدیم ...

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست .... ...

+گفته ام که این روزها اصلِ حالم هیچ خوش نیست؟! ...

دوستت دارم ، نه واسه اینکه تنهام دوستت دارم ، چون تو گفتی، همیشه هستی باهام دوستت دارم ، نه واسه اینکه بی قرارم دوستت دارم ، چون تو گفتی، هیچ وقت نمیکنی خارم دوستت دارم ، نه واسه اینکه دربه درم دوستت دارم ، چون تو گفتی، میگیری بال و پرم دوستت دارم ، نه واسه اینکه دل تنگم دوستت دارم ، چون تو گفتی، همیشه باهات یکرنگم دوستت دارم ، نه واسه اینکه دورم دوستت دارم ، چون تو گفتی، واست یه هم زبونم ...

دوستت دارم ، نه واسه اینکه تنهام دوستت دارم ، چون تو گفتی، همیشه هستی باهام دوستت دارم ، نه واسه اینکه بی قرارم دوستت دارم ، چون تو گفتی، هیچ وقت نمیکنی خارم دوستت دارم ، نه واسه اینکه دربه درم دوستت دارم ، چون تو گفتی، میگیری بال و پرم دوستت دارم ، نه واسه اینکه دل تنگم دوستت دارم ، چون تو گفتی، همیشه باهات یکرنگم دوستت دارم ، نه واسه اینکه دورم دوستت دارم ، چون تو گفتی، واست یه هم زبونم ...

آخرین مطالب

جستجو شده ها