وقتی گاهی

متن وقتی گاهی مابین تمامی مطالب و اخبار از هزاران سایت و وبلاگ فارسی جستجو و نتایج زیر به دست آمده است. هیچ یک از عناوین منتشر شده توسط سایت خبری ماهنامه ایجاد نگردیده و اطلاعات از سایتهای مرجع آن بازنشر شده است.

ازغصه خالی می شوم ؛ وقتی که می بینم تو را حالی به حالی می شوم؛ وقتی که می بینم تو را من ناخوش احوالم همیشه تا تو می آیی ولی ناگاه عالی می شوم ؛وقتی که می بینم تو را تو این همه زیباییت را از کجا آورده ای؟ هردم سوالی می شوم ؛وقتی که می بینم تو را چشمان تو پر می شود از هرچه غیر من ولی از غیر خالی می شوم؛ وقتی که می بینم تو را از قهوه و از فال بیزارم ولی این بار من خود « قهوه فالی » می شوم؛ وقتی که می بینم تو را گاهی نمیدانم که ی و یا حوا و یا ...! که سیب کالی می شوم ؛ وقتی که می بینم تو را رد می شوی از روی قلبم با هزاران ناز و من « پا خورده قالی » می شوم؛ وقتی که می بینم تو را شب را اسیرش کرده ای در زیر شال آبی ات من هم خیالی می شوم؛ وقتی که می بینم تو را سیدعباس محسن زاده ...

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود قیصر امین پور ...

بنام اولکلاهی که گاهی گشاد است و گاهی تنگکلاهی که گاهی می گذارند و گاهی بر می دارندکلاهی که گاهی باد می برد و گاهی می آوردکلاهی که گاهی بر سر است و گاهی از سرکلاهی که تو را گاهی آبرو دهد و گاهی آبرو بردچه دانی که امروز کلاه حاکم است یا حاکم کلاه!من مانده ام شما را نمی دانم ...

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشودگاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیستگاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشودگاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان مایکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشوداز هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنیبی عشق سر مکن که دلت پیر میشود قیصر امین پور ...

گمان که عاشق کشته و در من نظر دارد کجا آیینه از چیزی که می بیند خبر دارد بقول دوستم قیصر امین پور: گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود، گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه، گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما، یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود ...

تقدیم به آنکه رفت، ولی هرگز تنهایمان نگذاشت...===خورشید پیدا می شود، وقتی که می خندی...شب نیز فردا می شود، وقتی که می خندی...رود طویل مهربانی، ناگهان با تو...در دریا می شود، وقتی که می خندی...دنیا گلستان می شود، وقتی که می آیی...هنگامه ب ا می شود، وقتی که می خندی...باغ گل پژمردهء پهنای قلبم نیز...ناگه شکوفا می شود، وقتی که می خندی...در آسمان، خورشید خوب مهربانیها...غرق تماشا می شود، وقتی که می خندی...آکنده از سر سبزی و، گلهای زیبائی...پهنای صحرا می شود، وقتی که می خندی...بار دگر آکنده از فریاد موسائی...صحرای سینا می شود، وقتی که می خندی...چون غنچهء پرخنده ای، از خنده ها لبریز...سیمای دنیا می شود، وقتی که می خندی...در هاله ای از غصه و چشم انتظاریها...قفل دلم وا می شود، وقتی که می خندی... ...

پدر من مسلمان خوبی بود . وقتی کفش هایش را پا می کرد که برود سر کارش می گفت : "بسم الله " گاهی هم می گفت : " خدایا به امید خودت " نه رحمانش را میگفت نه رحیم نه چیز دیگر . یکبار معلم از ما پرسید : هر کاری با چه آغاز میکنیم ؟ من گفتم " بسم الله " و شاید " خدایا به امید تو " گفت : رحمان و رحیمش را نمی گویی ؟ پاسخ بابا را دادم وقتی همین را از او پرسیدم " خدا در ذاتش رحمان است ، رحیم است ، همه چیز است ، لازم نیست یکی یکی نام ببریم آقا ، وقتی یاد خدا نشست در دلت تمام صفاتش متجلی می شود " بابا آن روز از درس دین و زندگی ما نمره بیست گرفت ... ...

شاید انتظار چند حرف به هم چسبیده از تعدادی حروف ساده باشد، شاید انتظار کلمه باشد یک کلمه ی ساده و فقط و فقط یک واژه باشد. اما حقیقت این نیست، انتظار حرف نیست، کلمه نیست، واژه نیست، انتظار بیش از اینهاست. گاهی انتظار شیرین است آن هنگام که پدری پشت اتاق عمل منتظر تولد کودکش ایستاده است، انتظار رویایی است آنگاه که عاشقی در کوچه های خیس خورده از باران بر دیواری تکیه داده است، گاهی انتظار یک لبخند است که ببینی او می خندد و تمام وجودت از خنده ی او شاد شود. اما انتظار همین نیست، انتظار گاهی تلخ است وقتی که بیماری آ ین برگهای درخت عمرش را می شمارد. اما انتظار درد هم است وقتی که بی انتهاست و گویی پایانی برای آن نیست. گاهی انتظار مانند چاه عمیقی است که پر نمی شود، نگاهی است به دور دستها که نزدیک نمی شود. گاهی انتظار سخت است، مثل شمردن قطره های باران است که نم نم می بارد و تو را از شمردن قطره ها عاجز می کند، مثل گذشتن آب است از رود که فقط می ...

اشک و آه نالم از این جهان دمادم به اشک و آه از نفسِ شومِ خویش، که کرده بسی گناهگاهی زِ عمرهای تلف گشته از خطا گاهی زِ روزگار که دیدم بسی جفاگاهی زِ بی وفایی دنیای بی وفا گاهی زِ مردم جبّار و اشقیاگهی زِ بی ی و گهی جبر و گاه زور گاهی ریا نمودن مردان بی شعورگاهی زیان نموده گهی هم زِ ترسِ جان گاهی به فکرِ بچه و گاهی به فکرِ نانگاهی جدا شدن، زِ خویشان و از وطن گاهی به گور رفتنِ من باشد از کفنخواهم که من برَوم سوی رختخواب آشفته خواب دیدن و گَشتن به پیچ و تابخواهم اگر آب بنوشم به روزگار اندر گلو بپیچد و گیرد زِ من دَمارگاهی زِ مُردن خویشان و هم تبار گاهی زِ خویش غَرَّه و گاهی زِ خود فناگاهی زِ مردمان ستم دیده ی بی گناه گاهی چو ابنِ اسعد و خولی به کربلاخواهم به راحتی بِنِشینم به گوشه ای دردی رسد مرا که باشد نمونه ای بینم ملتی چو شمر و یزیدیان لعنت نما هر که کند ظلم در جهانبنگر که رفت مردم دنیا سوی ضلال هر دَم زِ شاه و ظلم و ستم، گشته ام ملا ...

پرنده ای که نمی داند چیستاز بازماندنِ درِ قفسش سرما می خوردو پرنده ای که بر برجی بلند می نشیندهرچه روشن تر فکر می کند،تاریک تر آواز می خوانَدوقتی می داندپرنده تنها پنج حرف ساده استکه گاهیفقطگاهی از دهان آسمان می پرد لیلا کردبچه ..................................................... می ترسیدم عاشقت شده باشم مثل زمین که می ترسید زیرِ برک? کوچکی غرق شود و آسمان که می دانست یک شب، پرنده ای تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می بَرد می ترسیدم و عشق در تمامِ خواب هایم می غلتید می ترسیدم و ملافه ها ح ِ تهوّع داشتند گاهی برای ترسیدن دیر می شود آنقدر که دست هایت را با تمامِ پنجره ها باز می کنی و یادت می رود از هر زاویه ای پرت شوی دوباره به آغوش خودت برمی گردی لیلا کردبچه ...

امشب خونتون بودیم و تو نبودی تبریز همایش بود نمی دونم چه همایشی ساعت 1 برگشتی وقتی اومدی تو دلم ریخت مثل همون روزی که داشتیم واسه بابات آش پشت پا می پختیم! اون روز سعی اصلا بهت توجه نکنم ولی بدبختانه می تونم اعتراف کنم اون لباس ها رو فقط واسه این که تو ببینیم پوشیده بودم نمی دونم چرا نمی تونم از دلم بیرونت کنم هر موقع که می خوام به یکی دیگه فکر کنم تو میای جلو چشمم دلم راضی نمیشه ولی من اصرار می کنم که محبت یکی دیگه رو تو دلم بذارم هر موقع هم که می بینمت می بینم پووووووووووووف تمام این کارام باد هوا بود دوباره برگشتم سر خونه ی اول امروز بعد از مدت ها جنگ با دلم باز وقتی دیدمت محبت دلم به غلیان افتاد وقتی صورتت رو آوردی تو نیم سانتی متری صورتم و من اجبارا سرم رو گرفتم پایین و سرخوش از حس شیرینی که زیر پوستم دویده بود شدم. وقتی داشتم خداحافظی می و یه سوال ازت پرسیدم زل زدی تو چشمام نتونستم چشمام رو از چشمات بردارم فقط امیدوارم نگاهم ...

وقتیحواست نیستیعنی جای دیگریست آدمهمانجایی ستکه حواسش آنجاست. افشین یداللهیاز کتاب"خاطره هایم را فراموش کنم،آرزوهایم هست" ...

گاهی سنگ دل می شکند و گاهی دل سنگ می شود. گاهی نیز آنقدر سنگ دل می شکند که دل سنگ می شود. شاید بگویی میان سنگ و دل شباهتی نیست اما نه سنگ و دل با هم آشنایند. گاهی سنگ ن چنان سنگ می زنند که دل سنگدل می شود. می دانم می خواهی بگویی دل شیشه است دل را چه به سنگ؟ اما سنگ که به دل می خورد، شیشه ی دل می شکند و آنقدر می شکند که همه ی شیشه ی دل ریز ریز فرو می ریزد و هیچ دلی را که ش ته است دوباره شیشه نمی اندازد بلکه از سنگ می سازد تا با هیچ سنگی دوباره نشکند. آری اگر دل سنگ می شود تقصیر از سنگهاست. آنکه سنگ به دل می زند سنگدل است، آری شیشه ش تن سنگدلی می خواهد. سنگ باید بود تا سنگ برداشت و به شیشه ای زد. همه می دانند سنگ و شیشه از یک جنس نیستند، شیشه ش تنی است و سنگ می شکند. شیشه نازک است و سنگ سخت و در فلسفه می گویند جمع میان دو ضد محال است. پس چگونه دل سنگدل می شود یا چگونه شیشه سنگ می شود؟ دل نازک است نازکش می خواهد اما وقتی دل نازک به جای ناز، سنگ خورد ا ...

ش پیر میگوید:وقتی میتوانستم صحبت کنم ?? گفتند:گوش کن...وقتی میتوانستم بازی کنم...??مرا کار آموختند...وقتی کاری پیدا ...?? ازدواج …وقتی ازدواج ...??بچه ها آمدند …وقتی آنها را درک ...?? مرا ترک د.!!وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم ، زندگی تمام شد...?? ...

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی گاهی اگر در چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حکایت کرده باشی گاهی اگر زیر درختان مدینه بعد از زیارت استراحت کرده باشی گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا آیینه یی را غرق حیرت کرده باشی در سال های سال دوری و صبوری چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی حتی اگر بی آن که مشتاقان بدانند گاهی ی را ت کرده باشی یا در لباس ناشناسی در شب قدر از خود حدیثی را روایت کرده باشی یا در میان کوچه های تنگ و خسته نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی پس بوده یی و هستی و می آیی از راه تا حق دل ها را رعایت کرده باشی پس مردمک های نگاه ما عقیم اند تو حاضری بی آن که غیبت کرده باشی! ...

این شعر ها همه به گیسوان تو منسوب اند وحیرت سهم روشن واژه هاست وقتی در زاویه ی دید هیچ آیینه ای نمی گنجی **** گاهی فکر می کنم خود من هستی وقتی گریه میکنم وقتی میخندم وقتی عاشق می شوم وگاهی دخترک همسایه، وقتی خودش را برای ری لوس می کند ***** گاهی مژگان گاهی بنفشه گاهی نیلوفر. هیچ گلی بی وجود تو زیبا نیست؛ بی ملاحظه قشنگ هستی ***** من فکر می کنم هنوز عاشق تو باشد تو آن میوه ی ممنوعی که نمی شود بی خیال تو بود ♦♠♣♥a i d a♥♣♠♦ ...

زن زیبایی نیستم موهایی دارم سیاه که فقط تا زیر گردنم می آید وَ نه شب را به یادت می آورد نه ابریشم نه سکوت شاعرانه نه حتا خیالِ یک خواب آرام... پوست گندمی دارم که نه به گندم می مانَد نه کویر... وَ چشم هایی دارم که گاهی سیاه می زنَد گاهی قهوه ای وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم عسلی می شوند و گاهی خیس... دست هایم .. دست هایم .. دست هایم مهربانند و هر از گاهی برای تو به عشق تو شعر می نویسند ... مرا همین طور ساده دوست داشته باش با موهایی که نوازش می خواهند و دستهایی که نوازشت می کنند و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند... | نیکی فیروزکوهی | ...

گاهی برو ...... گاهی بمان گاهی بخند .... گاهی گریه کن گاهی قدم بزن ...... گاهی سکوت کن گاهی اعتماد کن ...... گاهی ببخش گاهی بزرگ باش ..... گاهی کوچک باش گاهی چتر باش ..... گاهی باران باش گاهی همه چیز ..... گاهی هیچ چیز اما همیشه و همیشه انســــــان بااش ...... ...

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان ی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بش ت می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آ خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود گاهی ی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود ...

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی گاهی اگر در چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حکایت کرده باشی گاهی اگر زیر درختان مدینه بعد از زیارت استراحت کرده باشی گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا آینده یی را غرق حیرت کرده باشی در سالهای سال دوری و صبوری چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند گاهی ی را ت کرده باشی یا در لباس ناشناسی در شب قدر از خود حدیثی را روایت کرده باشی یا در میان کوچه های تنگ و خسته نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی پس بوده ای و هستی و میآیی از راه تا حق دل ها را رعایت کرده باشی پس مردمک های نگاه ما عقیم اند تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی اللهم عجل لولیک الفرج ...

اولین باری که جیب یکی رو زدم سه روز بود که غذا نخورده بودم، با پولی که زدم حس دلو از عزا در آوردم، دومین بار وقتی میخواستم یه موبایل ب م جیب بری ، اما پولی که زدم کم بود، پس واسه بار سوم رفتم جیب بری، دیگه آسون شده بود، مثل بار اول ترس نداشت، دفعه بعد بخاطر تولد خواهرم جیب بری ، دفعه بعدی واسه مهمون رفیقام، حالا که واسه خودم یه مغازه دارم هم گاهی وقتا توی خیابون نا خود آگاه دستم میره سمت جیب مردم.انگار که واسم این کار عادی شده، انگار معتاد به اینکار شدمفکر میکنم تکرار بی دلیل یه چیز، یه کار، حتی یه مدل غذا، اون چیز رو هرزه میکنه و آدم رو معتاد به اون وقتی واسه بار اول عاشق سمیرا شدم دوست داشتن واسم مقدس بود، اما وقتی سمیرا رفت و من با یکی دیگه دوست شدم برام مثل بار اول نبود، وقتی برای بار سوم با یکی دیگه رو هم ریختیم مثل قبلی نبود!الان دیگه نمیدونم دوست داشتن چیه، عشق چیه، چون حرفایی که به سمیرا میزدم رو به خیلیای دیگه هم گفتم، فکر ...

هیج تو از آن " من " است و همه تو از آن "او " اما من این " هیج "را به آن "همه" بیشتر ترجیح میدهم که در کنار آن " همه " گاهی فقط ... گاهی با حسرت به این " هیچ " می شی همین کافیست ... لی لی .............................................. ...

تا وقتی که توهستی تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست... تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستهای خسته ی منه... تا وقتی که نگاهت تنها پناه گاه وتکیه گاه نگاه سرگردان منه... تا زمانی که توهمسفر جاده ی ز ندگی من هستی... تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من من زنده هستم ...

در زندان بودم ترانه "ای ایران ای سرای امید " در زندان پخش شد زدم زیر گریه .. بلند و بی پروا .. آنچنان که شانه هایم تکان میخورد یکی پرسید چرا گریه میکنی ؟ گفتم : شاعر این ترانه منم هوشنگ ابتهاج .............................................. گاهی زود میرسم مثل وقتی که به دنیا آمدم گاهی اما خیلی دیر ... مثل حالا که عاشق تو شدم من همیشه برای شادیها دیر میرسم و همیشه برای بیچارگی ها زود و آن وقت ... یا همه چیز به پایان رسیده است و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است من در گامی از زندگی هستم .. که بسیار دیر است برای عاشق شدن من باز هم دیر کرده ام مراببخش محبوب من من برلبه عشق هستم اما مرگ به من نزدیک تر است .. عزیز نسین ......................................................... ...

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان ی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بش ت میرود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آ خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود گاهی ی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود شاعر: افشین یداللهی **** روحشون شاد! ...

مهربانم گاهی نمی شود آنطور که دلمان می خواهد اوضاع را بسازیم مهربانم وقتی خوب به آدم های رهگذر سرزمینم می نگرم نمی دانم شبیه کدام می توانم باشم نمی دانم بعضی رفتار ها چرا برای بعضی ها خوب و خوشایند و برای بعضی ها زشت و بی ارزش است وقتی به مهربانو های رنگی اطرافت می نگرم با خودم می شم و می پرسم مهربانی که نگاهش را با چنین رنگهایی پر کرده پس بی خیال سادگی ها خواهد شد وقتی می نگرم مهربانویی با تمام بی قیدی هایش به خواسته ی قلبیش می رسد گاهی در برابر خواسته های قلبیم شرمنده می شوم می دانی چرا ؟ چون عقیده دارم ما در برابر خواسته های پاک قلبیمان یک مسئولیتی داریم که اگر تلاش نکنیم برای بر آورده شدنش همیشه این دِین بر تمام وجودمان سنگینی خواهد کرد مهربانم وقتی با تمام بی خیالی ها می خواهم از بدی های ذهن دور باشم انگار افکار متحیر کننده ذهنم را محاصره می کنند و هیچ راهی برای فرار از بدی ها نمی گذارند دقت کرده ای وقتی درست نمی خواهی به ر ...

شاید نزدیک دو ماه پیش بود که با آن حال وحشتناک گوشی را برداشتم و شماره ی آن مشاور را گرفتم تا شاید بتواند کاری برایم انجام دهد... و او قرار ملاقات را در یکی از کلاس های این موسسه گذاشت... و کمی نگذشته بود که بغض های تلخ من ش تند و اشک هایم جاری شدند... و حالا من برای تدریس و مصاحبه در این آموزشگاه دقیقا در همان مکان ایستاده ام... با یک تابلو و ماژیک های رنگی که به دست من س می شود تا مبحث مورد نظر را تدریس کنم .. راست می گویند که دنیا خیلی کوچک است.. گاهی انقدر کوچک که فاصله ی زمانی که در قعر بی اعتماد به نفسی و دل ش تکی و دل مردگی ایستاده ای تا وقتی که با نهایت اعتماد به نفس به تدریس می پردازی فقط دو ماه است.. و گاهی آنقدر بزرگ یا کوچکتر که فاصله ی زمانی که دانشجوی پزشکی هستی و چارت 7ساله درسی را روبرویت می گذارند تا زمانی که هیچی نیستی حتی یک دانشجوی معمولی چیزی کمتر از ی ال است ... گاهی فاصله ی سیاهی و سفیدی ، پاکی و کثیفی، عزت و ذلت چیزی کمتر ...

خیلی دوست دارم بهش فکر نکنم ولی بیشتر مواقع تو ذهنمه، وقتیکه اسم شعر میاد، اسم قم، وقتی یکی که تپل و سبزس، وقتی یه زوج مومن و چادری میبینم، وقتی اسم میاد،اسم معدن... اسم عشق ...

باید یک کوه باشد همیشه. گاهی برای بالا رفتن و صعود . گاهی برای دنیا از روی قله و گاهی برای نزدیک شدن به طعم سقوط. گاهی برای حس بزرگی دنیا و کوچکی آدم ها. اما باید کوهی باشد همیشه. گاهی وقت ها به شکل منظره ی زیبا و طبیعی رو برویت. گاهی وقت ها به شکل قله ی فتح شده زیر پایت. گاهی وقت ها در ع های طبیعت گردی ات. گاهی وقت ها هم در پشتت، وقتی به ی دل گرم می شوی. به مادرت، به پدرت، به برادر و خواهرت، به همسرت... اما همیشه باید کوهی باشد که وقتی خسته شدی، دمی آسوده خاطر تکیه دهی و خاطر جمع و پشت قرص، دوباره شروع کنی! ...

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما.. سکوت می کنی.. گاهی دلت می خواهد زانوانت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و فقط نگاه کنی.. گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود گاهی شاید دلگیری از خودت گاهی دلت بهانه هایی می گیرد گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما.. سکوت می کنی.. گاهی دلت می خواهد زانوانت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و فقط نگاه کنی.. گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود گاهی شاید دلگیری از خودت شاید.. شاید.. ...

سرویس میشم یه شبایی مثل امشب، دلم میخواد سر روی سینت بگذارم و با صدای قلبت بخوابم، پیش خودم میگم مگه اینهمه دور نبودی خب همونکارارو ، میگه آخه نداشتمش اون موقع، میگم خب ببین ! الان داریش فقط باید صبر کنی، میگه نمیدونم سختره یا آسونتر وقتی نداریش و نیست یه درده وقتی داریش و نیست یه درد. میگم دیگه بهونه میاریا اومدنی بود که داریش الانم زمااان فقط زمان بده دیگه هست ، میگه باشه . اما روشو میکنه اونورو خیره میشه به دیوار کلافم میکنه گاهی ، دلم میخواد بگذارمش تو چمدون بعد که اومدی بیاریش خودت ...

گاهی سختی ها و پیچ و تاب زندگی اونقدر خسته ت میکنه که میمونی ادامه بدی یا بایستی ... گاهی با اتفاقات پیش بینی نشده ای روبرو میشی که حس کیش مات شدن بهت دست میده... اما توکل به خدا که می کنی خیلی آروم میگیری... .... حوالی خواب های من بوی برگ های قرمز و نارنجی درخت گل ما تکثیر می شود طعم خنکای پاییز و بلند و شعرهای ناتمامی که برای تو به انتها می رسد... اما ... حال درخت بید ما چیز دیگری ست... انگار در وزش گاه به گاهی نزدیک پاییز عاشق تر می شود ! ...

آدم ها وقتی می آیندموسیقی شان را هم با خودشان می آورن ی وقتی می روندبا خود نمی برند !آدم ها می آیند و می رون ی در دلتنگی هایمان شعرهایمان رویاهای خیس شبانه مان می مانند جا نگذارید!هر چه را که روزی می آورید رابا خودتان ببرید وقتی که می رویددیگر به خواب و خاطره ی آدم برنگردید...| هرتا مولر |........................................................پ . ن : تو خوابم ازت فرار میکنم .. چرا وقتی دست هیچ تو خوابم بهمون نمیرسه ؟ نمیدونم .. ...

تو رو با تموم خوبی و بدی تو رو با هر چی که هستی دوست دارم حتی وقتی میگی دوستم نداری تورا با یه دنیا غصه دوست دارم. حتی وقتایی که شیرین نمیشی من تورو غصه به غصه دوست دارم تورو با تموم شادی و غمت حالا از همیشه بیشتر میخوامت تورو تا وقتی نفس تو هست تو رو تا لحظه ی ا میخوامت تورو حتی وقتی بی محبتی حتی وقتی مثل سنگی دوست دارم. دیگه تنهام نمیزاری وقتی من تو رو به این قشنگی دوست دارم... ...

حس اینکه دل به جاده بزنیم و به سفر بریم از جایی، شاید اعماق قلبمان، یک دفعه به سراغمان می آید و به جانمان می افتد که خیلی زود و بدون معطلی چمدانهایمان را ببنیدیم و به راه بیفتیم.این حس ممکن است وقتی پشت میز کار نشستیم به سراغمان بیاید و یا وقتی که پشت فرمان ماشین در ترافیک سنگین گیر کرده ایم و مدام غُر می زنیم به جان هوا و شلوغی و …! میان همه ی آن سردردها و کلافگی ها یک چیزی در درونمان می گوید: سفر.سفر رفتن و تجربه ی اتفاقات و هیجانات جدید می تواند بخشی از ضروریات زندگی همه ی ما باشد، هرچند ممکن است خیلی ها نادیده اش بگیرند اما مسلماً همه ی ما به این موضوع اعتقاد داریم که گاهی یک سفر خوب و آرام و دلچسب از صدها قرص ضد افسردگی و سردرد بهتر عمل می کند. ادامه مطلب... ...

عشق : / بانگ / عزم رهایی / پرواز از قفس !. عشق: / بال و پر / نه هم آغو شی در بستر . تا هنگا می که " هجر " را " وصل " / و " سراب " را " آب " می بینی / هنوز در راهی. آونگى بین آسمان و زمین . گاهی " پرت " به اوج /. گاهی " سقوطی " در ا عماق چاهی . فرزین عدنانی ...

یکجایی هم فروغ میگه : و انسان ها تنها به فریادِ هم میرسند. نه به سکوتِ هم! ./ شده گاهی حسای بد ، اضطراب های زندگیت انقدر زیاد بشن که واژه ها رو لال کنن؟ شده گاهی حسی که تو وجودت نشسته برای خودت خیلی بزرگ باشه. اهورایی باشه. اما میدونی اگر به واژه تبدیلشون کنی ، وقتی به کلمه هایی که از بین لبهات خارج شدند نگاه کنی ، میبینی چه تلاشِ عبثی برای فهمِ احساس بود! بعضی حس ها جاشون همون انبارِ تلنبارِ دلته. واژه ها قادر به انتقالِ زبانِ سکوت نیستند ... بقولِ شاملو : « در این سکوت حقیقتِ ما نهفته است. » پر بودم از اون ادراک. همونا که نمیشه گفت. یعنی ، میشه ها :) اما قبح کلام میریزه. اما میشه یه طلای فاسد. گفته بودم بگذاری و بری ... گذاشتم و رفتم. حواست بود رفیق؟ ...

گاهی سخت می شود …گاهی سخت می شود …دوستش داری و نمی دانددوستش داری و نمی خواهددوستش داری و نمی ایددوستش داری و سهم تو از بودنشفقط تصویری است رویایی در سرزمین خی دوستش داری و سهم تواز این همه ، تنهایی است ...

به نام حضرت دوست اونقدر که حرف نزدم دیگه حرف زدن یادم رفته دیگه اصلا نمیدونم چی رو باید بگم چی رو نباید...شاید باوراون نشه ولی دارم حقیقت رو میگم سال هاست که حرف زدن بلد نیستم ،وقتی هم میخوام حرف بزنم نمیدونم اصلا دارم چی میگم گاهی به خودم میگم عجب دری وری میگی هااتقصیر من نیست، هیچ وقت از بچگی گوشی برای شنیدن حرفام نبوده و من اونقدر با خودم و خدام و تو ذهنم حرف زدم تا اینکه حرف زدن تو دنیای واقعی یادم رفت...بعضی هامیگن چی شده ؟؟ چته ؟؟ از هرچیزی بهشون میگم الا اون چیزی رو که باید بگم...نگید داری سیاه نمایی میکنی نه دارم سیاه نمایی نمیکنم وقتی تو و خواب و بیدار هرلحظه استرس یک صدای بلند و عصبانیت همراهت باشه چیزی بهتر از این نمیشه...وقتی نتونی و جرئت نداشته باشی از علاقه هات بگی همین میشه...وقتی هیچ وقت جدی گرفته نشی همین میشه!!!من که از دست رفتم مگر اینکه خدا معجزه کنه اما شما ها یی که می خونید نذارید آدمای اطرافتون از دست برن، نذاری ...

می دانی چقدر فرق می کند وقتی که با او می روی با وقتی که بی او می روی؟ گاهی انتظار هم نیمه خالی لیوان را پر نمی کند. :) ...

گاهی دلم برای خودم تنگ می ­شود وقتی حضور آینه کمرنگ می شود وقتی میانه­ ی بلوا سکوت دوست، در جان گوش­های کَرَم زنگ می­ شود گاهی که از پس تکرار بی­ سود لحظه ­ها، نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می­ شود این­جا نه جای ماندن خوبان راستگوست هر که دم زند ز حق آونگ می­ شود نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار، هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می­ شود در دست­های آلوده انسان قرن ما برگ برگ تاریخ پر از ننگ می ­شود وقتی که سخت غرقه­ ام در این سیر قهقرا آری، دلم برای خودم تنگ می­ شود ...

میدانی گاهی دلم میخواهد چمدان خاطره را ببندم و به این داستان پایان بدهم، اما راستش را که بخواهی تا می آیم در چمدان را ببندم و ردپایم را برای همیشه از زندگیت پاک کنم، ناگهان دست و دلم میلرزد و ضربان قلبم کند میشود و گوش هایم کر میشود و چشم هایم کور! کر و کور که نه، میشنوم، میبینم اما دنیا و زمان حالم را نه! در گوش هایم فقط طنین صدای توست، طنین صدای تو وقتی سلام میکنی، وقتی شعر میخوانی، وقتی مرا صدا میزنی. چشم هایم میبیند اما فقط لحظه هایی را که لبخند میزنی، لحظه هایی که مرا نگاه میکنی! به اینجا که میرسم زانوانم میلرزد و خم میشود، رمق از دستانم میرود و چمدان بر روی زمین می افتد. با خودم میگویم شاید هنوز فرصتی باشد. چمدان را باز میکنم، خاطرات را بو میکنم، مثل خودت عطر شمعدانی میدهد. غبار ناراحتی را از روی خاطره ها پاک میکنم، میگذارمشان روی طاقچه ی دل، نفس عمیقی میکشم و از نو شروع میکنم به دوست داشتنت و به دوست نداشته شدنم! ...

تا هنگامی که هجر را وصل و سراب را آب می بینی هنوز در راهی . آونگی بین آسمان و زمین. - گاهی " پرت " به اوج، گاهی " سقوطی " به ا عماق چاهی - فرزین عدنانی ...

گگاهی چنان به همه چیز شک میکنم ک خودم رو هم انکار میکنم ....امشب هم از همون گاهی هاست...و من عجیب تمایل به انکار خودم دارم ....زندگی انتخابهای آسون نداره ...پس وقتی بر سر دوراهی انتخاب گیر کرده ی مردونه به همه چی پشت پا بزن ک دنیا به افرادی ک لگد میزنن بهتر جواب میده ...فقط همین! ...

گاهی فراموشت میکنم لابه لای تمام روزمرگی های بی سرو تهمان فراموشی ام را ببخش گاهی یادم میرود قربان صدقه ات بروم فراموشی ام را ببخش گاهی فراموش میکنم خدا را شاکر باشم برای سلامتی ات .. برای نفس کشیدنت .. فراموشی ام را ببخش گاهی در هر سن وسالی کودک میشوم یاغی میشوم گستاخی مان را ببخش اصلا تو آفریده شدی برای بخشیدن .. برای چشم پوشیدن .. برای عشق ورزیدن .. برای درد کشیدن .. برای غصه خوردن .. برای آه کشیدن .. وقف زندگیت برای عزیزانت دعای خیرت اگر نباشد زانوانم میشکند دعایم کن مادر ... روزت مبارک ... علی قاضی نظام ...

گاهی مسیرِ جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان ی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست می رود! گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بش ت، میروداول اگرچه با سخن از عشق آمده آ ، خلافِ آنچه که گفته است می رود!وای از غرورِ تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رودهرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رودگاه ی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود!این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود! بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده، به بن بست می رود!مرحوم افشین یداللهی ...

من یاد گرفته ام وقتی بغض می کنم وقتی اشک می ریزم ... منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم ... وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم من یاد گرفته ام که اگر زمین می خورم خودم برخیــــــــــزم من یاد گرفته ام راهی را بسازم به صداقت من یاد گرفته ام که همه رهگذرنــــــــد همه .... ...

مهربانم نگاه تو پر از تمام نا گفته هاست نمی دانم وقتی در برابرت می ایستم باید از کجای این درد عمیق درونمان حرف بزنم راستی اولین کلام را تو خواهی گفت یا من ؟ وای اگر این سکوت لعنتی دست از سر عشقمان بردارد چه ها خواهیم گفت چه ها خواهیم کرد ؟ مهربانم گاهی از این همه عشق خورد سالان اندوهگین می شوم و گاهی انقدر کلافه می شوم که حتی از تو هم متنفر می شوم مهربانم وقتی در بین احساس های این بزرگ پیکران کوچک عقل متحیر می مانم از خدا تو را می خواهم اما چه می شود کرد وقتی بین ما یک دریا ی نفرت هست دریایی که عشق هم طاقت مقابله با آن را ندارد راستی حالا که بینمان این دریا ی نفرت هست آیا خدا بینمان پلی از ایمان و امید خواهد گذاشت ؟ یا نه باید فراموش کنیم آنچه را که تلاقی نگاه در قلبهایمان به یادگار گذاشت ؟ مهربانم ریشه ها نمی دانند احساسی که آنها هنوز در بینشان فوران می کند در وجود گلبرگشان هم هست آنها نمی دانند نمی شود از عشقی که خداوند در وجود ه ...

ما هیچ وقت عشق را درک نکردیم حتی وقتی زیبایی هایم را ..کشف کردی ..حتی وقتی به شانه ات ..تکیه دادم و گریستم حتی وقتی خیلی جدی ...درباره آینده حرف زدیم ...ما میدانستیم قرار نیست ...عاشق هم باشیم ما فقط دو آدم تنها بودیم که ..از ترس تنهایی فکر کردیم باید یکی را ...کنار خودمان داشته باشیم ... همین ... صفا سلدوزی ...

بسم الله النورسلام آقای خوبمآقای خوبم اجازه! وقتی موضوعی برایمان مهم باشد به دنبال ب اطلاعات در مورد آن هستیم. هر چه اهمیت موضوع برایمان بیشتر باشد قسمت بیشتری از دغدغه هایمان را می گیرد.کوتاه سخن میگویم!اطلاعات مان در مورد ی که صاحبمان و سبب نزول رزق خداوند به سمت مان هست چقدر است؟به همین دلیل به ذهنم رسید که گاهی اوقات پرسش و پاسخ را در مورد نازنین مان سلام الله علیه قرار بدهم.1. آیا زمان به تمام نقاط جهان سر می زنند؟ زمان، از آن جهت که مظهر علم غیب خداوند است، از همه جا و همه چیز اطلاع دارد؛ به عبارت دیگر زمان هر گاه بخواهد همه چیز نزد او حاضر است و به تمام موضوعات خارجی اطلاع داشته و از آنها آگاهی دارد.1از طرفی دیگر، گاهی حضرت، مطابق مصالح خاص و یا عام، از طرف خداوند متعال مأمور به ملاقات، دست گیری و رفع گرفتاری ها می شوند؛ گاهی احساس می کنند که باید فلان مکان و نزد فلان شخص رفته و گرفتاری او را برطرف سازند؛ گاهی در فلان سرزم ...

گاهی وجودیک مردآنقدرگرم عمل میکند...که یک زمستان باتمام برفهایشروی یک زنهیچ تاثیری ندارد...گاهی لازم است فقطمردباشید... ...

"ش تن"؛ فعلی کهصرف می شودگاهی برای سَرگاهی... برای پهلو..!دست خطحلال شد کپی دست خط ها به محبّت اهل بیت؛ با ذکر صلواتی بر محمّد و آل محمّدوام گرفته از خاکی نشین ... ...

گاهی خدا را صدا بزن بی آنکه بخواهی ازاوگله کنی؛ بی آنکه بگویی چراو ای ?اش وبی آن?ه نداشتن ها ونبودنها رابه اونسبت بدهی گاهی خــدا رابه خاطر خدا بودنش صدابزن ...

هنگامی که به یک نت موسیقی مینگرید متوجه میشوید که هریک از قطعات تشکیل دهنده نت با یک کلید شروع میشوند. این کلید بسیار مهم است زیرا نشان دهنده این است که کدام نت در هر خط واقع شده است.این کلید ها شامل موارد زیر است :هرگاه یکی از این کلیدها روی یکی از خطوط حامل قرار گرفت، بقیه خطوط و میان خطوط با توجه به رابطه ای که با آن دارند خوانده می شوند. استفاده از سه کلید مختلف نوشتن موسیقی برای تمامی صداها و سازها را امکان پذیر نموده، حتی اگر آنها بازه های بسیار متفاوتی داشته باشند. انجام این کار فقط با استفاده از یک کلید بسیار سخت است، به دلیل اینکه خط حامل مدرن فقط 5 خط دارد، و تعداد نت هایی که در محدوده حامل نشان داده می شود، حتی با خطوط اضافه، با تعداد نتهایی که یک ار تر می نوازد ندارد. استفاده از کلیدهای مختلف برای سازها و صداهای متفاوت این امکان را می دهد که به راحتی نتها را در محدوده حامل با کمترین استفاده از خطوط اضافه نوشت.انواع کلی ...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود . . . گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود . . . گاهی بساط عیش خودش جور می شود . . . گاهی دگر ، تهیه بدستور می شود . . . گه جور می شود خود آن بی مقدمه . . . گه با دو صد مقدمه ناجور می شود . . . گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است . . . گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود . . . گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست . . . گاهی تمام شهر گدای تو می شود . . . گاهی برای خنده دلم تنگ می شود . . . گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود . . . گاهی تمام آبی این آسمان ما . . . یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود . . . گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود . . . از هرچه زندگیست دلت سیر می شود . . . گویی به خواب بود جوانی مان گذشت . . . گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود . . . کاری ندارم کجایی چه می کنی . . . بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود . قیصر امین پور ...

بسم الله الرحمن الرحیم « آوار » من بابام آتش نشانه ، من بابام یه پهلوونه مامانم خودش می دونه ، که بابام چه مهربونه خود بابا رو زمینه ، دل اون تو آسمونه وقتی که می مونه خونه ، منو رو شونه ش می شونه گاهی هم خیس می شه چشماش ، وقتی که می خونه شبایی که سر کاره ، مامانم دل نگرونه کی می گه آتش نشان هم ، دنبال یه لقمه نونه اون می ره تو دل آتیش ، تا که آتیشو بشونه حالا چن روزه که رفته سرکار ، شبم می مونه چن روزه چشای مامان ، خیلی به تلویزیونه اشکاشو پاک می کنم من ، ولی باز هس دونه دونه یه دفه پرسیدم آخه ، چی چشاتو می سوزونه مامانم جواب داد : « آوار» ، ینی چی ؟ ی می دونه ؟ مامانم می گه دعا کن ، که بابا زنده بمونه من دعا که بابا ، زود زود بیاد به خونه خدایا خودت می دونی ، من بابام یه پهلوونه ولی باز خودت کمک کن ، که زیر آوار نمونه علی عشق – سمنان – 4 بهمن 1395 ...

در یخچال ارتباط مستقیم با حال و روحیه آدم داره: - وقتی خوشحالی، میری در یخچالو وا میکنی. - وقتی ناراحتی، میری در یخچالو وا میکنی. - وقتی لی،میری در یخچالو وا میکنی. - داری با تلفن حرف میزنی، میری در یخچالو وا میکنی. - وقتی نمیدونی چته، میری در یخچالو وا میکنی. اصلا باز الکی در یخچال یه حآلی میده!!! ...

دو چیز شخصیت رو تعریف میکنه صبرت وقتی چیزی نداری ....و رفتارت وقتی همه چیز داری ...

آرامش نه عاشق بودن استنه گرفتن دستی که مَحرَمَت نیستو نه حرف های عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ایآرامش حضور خداست وقتی در اوج نبودن ها نابودت نمیکندوقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمدوقتی نیاز نیست برای بودنش ماس کنی و غرورت را تا مرز نابودی پیش ببریوقتی مطمئن باشی با او … هرگز تنها نخواهی بودآرامش یعنی همینتو بی هیچ قید و شرطی خدا را داری ...

به نام حضرت حقگاهی از خودم می پرسم: من چطور شرمم نمی شود؟ چطور می توانم بعد از آن همه بی وفایی باز هم خدا را صدا کنم و بگویم فلان مشکلم را حل کن؟ بعد خودم به خودم می گویم: آری! همان بی وفایی است. وگرنه ی چطور می تواند اینطور عاشقش را نادیده بگیرد؟ از کدام لیلی، به یاد مجنون نبودن بر می آید؟بی وفایی را یاد گرفته ایم و داریم یاد می دهیم. خودمان حواسمان نیست...داریم با تک تک پروفایل هایمان، با تک تک کلمه هایمان، با تک تک نگاه ها و حرف هایمان بی وفایی را یاد می دهیم.وقتی خودمان با معشوق و عاشق آسمانیمان، اینطوری تا می کنیم، باید انتظار داشته باشیم یک زمینی بیاید و وفا جمان کند؟وقتی خودمان بی محبتیم، نباید انتظار محبت داشته باشیم. خدا را نمی گویم. او آنقدر دلش بزرگ است که هر کاری که کردیم بازهم دوستمان داشت. زمینی هارا می گویم.نباید هیچ انتظاری از آنها داشته باشیم. وقتی همه گربه کوره شده ایم و این همه مهر الهی را، از خ که از رگ گردنمان به ...

خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن... اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو"ها"کن خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه تو اون بالا من این پایین دوتایی مون چرا تنها ؟ اگه لیلا دلش گیره بگو مجنون چرا تنها؟!! بگو گاهی که دلتنگم ازاون بالا تو می بینی بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی خدایا...من دلم قرصه!! ی غیر از تو با من نیست خی از زمین راحت که حتی روز،،،روشن نیست ی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته!!! فراموشم میشه گاهی که این پایین چه ها که روزی باید از اینجا بازم پیش تو برگردم خدایا...وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن ...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گ و بخت باتویار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود… گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه می کنی بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود قیصر امین پور ...

اشکال ما آدمهـــا این است که ؛ هـــر کــدام به روش خــود یکدیگـــر را دوست داریـــم، گاهی ظالمــانه، گاهی خــودخواهــانه، گاهی مغــرورانه،گاهی مالکانه و نیز گاهی عمیقا" عاشقانه و چقدر در راه و روشهای خود در نهایت دوست داشتن قلب یک دیگر را می شکنیم و احساس یکدیگر را جریحه دار میکنیم. وقتی پای رفتن پیش می آید تازه به این فکر می افتیم که کجای کار مااشتباه بود! رفتن همیشه با یک خداحافظی اتفاق نمی افتــــد. گاهی رفتن در انبــوهی از مانــــدن و بــــودن است.! mehromahi20 ...

ز نــدگی قشنگه وقتی تــو نــــــــــــگاهت نمی از بارون و شادی می شینه وقتی خوشبختی تو خونه می وزه پنجره خواب ستاره می بینه زنــدگی قشنگه وقتی لحظه ها بی صدا به مرز رویا می رسن انگار از یه تنگ کوچک بلور همه ماهی ها به دریا می رسن خوشه های خوشبختی دست تو یک سبد روشنی تو دست منه دوباره داره تو قلب لحظه ها عشق و خوشبختی شکوفه می زنه... ...

گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش می کنیم ... گاهی آرامش داریم، خودمون ابش می کنیم ... گاهی خیلی چیزا رو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم ... گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا ابش می کنیم ... گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش می دیم ... گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه می دیم ... و گاهی ... گاهی ... گاهی ... تمام عمر اشتباه می کنیم و نمی دونیم یا نمی خوایم بدونیم ... کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی ... گاهی های زندگیمون باشیم ... ...

گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش می کنیم ... گاهی آرامش داریم، خودمون ابش می کنیم ... گاهی خیلی چیزا رو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم ... گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا ابش می کنیم ... گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش می دیم ... گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه می دیم ... و گاهی ... گاهی ... گاهی ... تمام عمر اشتباه می کنیم و نمی دونیم یا نمی خوایم بدونیم ... کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی ... گاهی های زندگیمون باشیم ... ...

وقتی میخندی دنیا مال من میشودوقتی با چشمانت به من ثابت میکنیجهان جای دوست داشتن توست فقط ...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گ و بخت باتویار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود… گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه می کنی بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود قیصر امین پور ...

من از ی که تو رو داره چند قدم جلوترم، چند قدم خوشبخت ترم!من می تونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه دلم بگیره ازت، من می تونم تا ابد داشته باشَمت بدون اینکه ترسِ رها شدن داشته باشم، تو مثل یک شی تجزیه ناپذیری برام.. من مثل ی که تو رو داره دلواپس نگاه بقیه نیستم، من حسودی اون لحظه هایی رو که دنیا حسرت قشنگی هاتو می خوره نمی خورم، چون تو خود منی...ذره ذره منی!من قبول که تو سهم من نبودی! من قبول که دوست داشتن، فقط داشتن جسمت نیست. تو همیشه با منی، حتی وقتی با اونی، حتی وقتی بدون اونی. من حسم بهت عوض نمیشه وقتی دوسش داری، وقتی براش میمیری، وقتی ازش خسته میشی، وقتی میخوای کنارش برگردی، وقتی عاشق ی دیگه میشی!تو شدی دین و اعتقاد من...دین و اعتقادی که از بقیه بهم ارث نرسیده، که چشم بسته تو آغوش نگرفتمش، که بقیه تو گوشم نخوندن، که از روی دست بقیه کپی ن ، که از ترس خدا بهش ایمان نیاوردم!تو اعتقاد منی، توی دوست داشتنی...| صفا سلدوزی | ...

مجموعه: خواندنیهای دیدنی رنج قرار نیست تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند.رنج قرار است تو را هشیارتر کند، چون انسانها زمانی هشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را فقط تحمل نکن، رنجت را درک کن، این فرصتی است براى بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام میشود.اگر که به جاى محبتی که به ی کردید از او بی مهری دیده اید، مأیوس نشوید، چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری، در زمان دیگری، در رابطه با موضوع دیگری خواهید گرفت. شک نکنید این قانون کائنات است. عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. عشق فوران می ...

هیچ چیز به اندازه تنهایی غم انگیز نیست تنهایی نام بیهوده ی زندگی است وقتی بیداری خسته و غمگینی وقتی میخو کابوس می بینی وقتی تنهایی سردت می شود... انگار برف.. روی استخوان شانه هایت نشسته باشد تنهایی .. جهنم نامتعارفی است جهنمی با آتش سرد میان شعله ها از سرما یخ میزنی تنهایی هول آور است پر از ظلمت و ناشناختگی مثل خانه ای متروک در حاشیه جنگل عبور نسیمی از لابلای علف ها می تواند از ترس دیوانه ات کند وقتی تنهایی... به همه چیز و همه پناه می بری پخش می شوی در کوچه و خیابان به جاهایی می روی که نباید بروی به آدم هایی سلام می کنی که نباید تنهایی درنگ در سنگ است حرف زدن از یاد آدم می رود ... | رسول یونان | ...

به نقل از سایت مشاوره حقوق قراردادهای دینا ، وقتی ی به دیگری بدهی دارد باید آن را در موعد مقرر پرداخت کند . گاهی پیش می آید که طلبکار برای تضمین پرداخت بدهی از بد ار درخواست ضمانت می کند ، گاهی هم یک نفر با اراده خودش اقدام به ضمانت بدهی دیگری می کند . به این کار در حقوق ضمان یا ضمانت می گویند . ماده 684 قانون مدنی در تعریف ضمانت می گوید که ک " عقد ضمانت عبارت است از اینکه شخصی مال را که بر ذمه دیگری است بر عهده بگیرد " . عقد ضمانت از سه رکن تشکیل شده است . ارکان ضمانت از قرار زیر است :ضامن : ی که پرداخت بدهی را تضمین می کند مضمون له : همان طلبکار است مضمون عنه : همان بد ار است که بدهی او ضمانت شده است . برای مطالعه بیشتر درباره ضمانت و ارکان آن روی لینک زیر کلیک کنید :www.heyvalaw.com/web/articles/view/317/ضمانت-و-ارکان-آن-.html ...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گ و بخت باتویار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود… گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه می کنی بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود شاعر: ؟ کپی از وبلاگ ابوالفضل مکانیک فایل صوتی شعر ...

خدایا ...از به بد آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت!اما...شکایتم را پس میگیرم!!!من نفهمیدم! فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت!نگاهم به تو باشد!گاهی فراموش می کنم که وقتی ی کنار من نیست،معنایش این نیست که تنهایم...معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت...با تو تنهایی معنا ندارد:-) مانده ام تو را نداشتم چه می ...!دوستت دارم خدای خوب من...:-) ...

گاهی باید نبخشید.. ی که بارها اورا بخشیدی و نفهمید..تا این بار در ارزوی بخشش تو باشد..گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند..اگر م رفتن را هم بلد بودی.... ...

بی عشق سرمکن گاهی گمان نمیکنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر تهیه بدستور می شود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود. زنده یاد قیصر امین پور ...

من پدر نداشتم ... از وقتی یادم میاید در خانه ی ما مردی نبود که شب ها صدای چرخاندن کلیدش در خانه بپیچد یا در را باز کند و با دستانی پر به خانه بیاید و من خنده کنان به آغوشش پناه برم .. مردی نبود که گاهی به شانه اش تکیه کنم و تمام ترس های ک نه ام را در آغوشش جا بگذارم مردی که دستش را روی شانه ام بگذارد و " جان بابا " صدایم کند یا وقت خطاهایم صدایش را برایم بالا ببرد و با ابهت بگوید چهار دانگ حواسم به توست و من از پشت آن صدای خشن دنیایی دوست داشتن را حس کنم .. من پدر نداشتم .. اما در تمام لحظاتم تو بودی ، هروقت شانه ای خواستم برای تکیه دادن هر وقت ترسیدم و آغوشی خواستم برای آرام شدن هر وقت دلم محبتی خواست و هر وقت مشکلی داشتم که از پسش بر نیامدم تو بودی و پناهم دادی .. در تمام سالهای مدرسه هر وقت گفتند از پدر بنویسم من نوشتم : پدر خانه ما پشت لبش سبیل ندارد پیراهن چهار خانه نمیپوشد صدای بم مردانه ندارد .. اما به مردانه ترین شکل ممکن زندگی را میچرخ ...

چتر چرا ؟ وقتی نامه ام عاشقانه می بارد قدم زدن چرا ؟ وقتی هوایت یک نفره است چرا ؟ وقتی دوستت دارم هایم قطره قطره صورتت را میبوسند، می افتند، و پیاده رو مست میشود! تو... بی چتر؟ در یک هوای تک نفره؟ اسیر پیاده روی مست؟ چه میکنی با عشق؟ چه میکنی با من؟ آرزویم کن به حضرت تو سوگند.... برآورده شدن را مثل عاشقی میدانم! | حامد نیازی | ...

قلبم سنگین شده نفسای عمیق برای زندگی دادن نمی دونم چقدر تاثیر دارند انگار خدا رو گم انگار نیست رفته احساس تنهایی عجیبی میکنم و هر روز وقتی راه میرم این کلمات مدام توی ذهنم تکرار میشن گاهی هزار دور دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود .تنهایی وحشتناکه وقتی خداهم نباشه که دیگه زنده نباشی راحت تره . گاهی سکوت خدا رو درک نمیکنم وقتی سه سال تمام دارم صداش میکنم و هنوز وسط باتلاق زندگیم دست و پا میزنم باعث تعجبه خدای من اینطوری نبود . ...

مرد وقتی عاشق زنی میشود در دل خود پنهانش میکند مبادا که دیگران او را ب ند اما زن وقتی عاشق میشود آن را جار میزند تا ی برای نزدیک شدن به آن مرد تلاش نکند. مرد به خاطر عقیده هر ی را قربانی میکند و زن به خاطر یک نفر هر عقیده را .مرد عقل است و زن قلب به همین خاطر در هر رابطه ای زن بیشتر از مرد اذیت میشود ...

آخرین مطالب