زهر هجری کشیده ام که مپرس

متن زهر هجری کشیده ام که مپرس مابین تمامی مطالب و اخبار از هزاران سایت و وبلاگ فارسی جستجو و نتایج زیر به دست آمده است. هیچ یک از عناوین منتشر شده توسط سایت خبری ماهنامه ایجاد نگردیده و اطلاعات از سایتهای مرجع آن بازنشر شده است.

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس چو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس ادامه مطلب ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس ادامه مطلب ...

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در شه که چون عشوه کند در کارش ای که در کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم روی نگار در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و ا کار دلبری برگزیده ام که مپرس ...

قرار جان من از جان بی قرار مپرس مپرس تا چه کشیدم در انتظار مپرس مرا زبان غمی هست هر سر موئی مپرس از دل و غمهای بیشمار مپرس مپرس بی تو به ما روز وشب چه می گذرد ز روز تیره مگو وز شبان تار مپرس زباغ دیده جدا از تو لاله می روید ببین به چشم من از جان داغدار مپرس هوای یار و دیارم نمی رود از یاد ز جور یار مگو وز غم دیار مپرس چه رفت بر سرم از گردش زمانه « نیاز» مپرس تا چه کشیدم زروزگار مپرس ...

معنی شعر رنج هایی کشیده ام که مپرس درد عشقی کشیده ام که مپرس --- زهر هجری چشیده ام که مپرس درد و سختی که از عشق و تلخی که از ج کشیده ام قابل بیان نیست گشته ام در جهان و آ کار --- دلبری برگزیده ام که مپرس تمام دنیا را جست و جو کرده ام و سرانجام معشوقی انتخاب کرده ام که قابل توصیف نیست بی تو در کلبه گ خویش --- رنج هایی کشیده ام که مپرس بدون تو در گوشه خلوت خودم رنج هایی را تحمل کرده ام که قابل توصیف نیست همچو حافظ، غریب در ره عشق --- به مقامی رسیده ام که مپرس مانند حافظ غریبانه در راه عشق به مقام و جایگاهی رسیده ام که قابل توصیف نیست ...

درد عشقی کشیده ام که مپرسزهر هجری چشیده ام که مپرسگشته ام در جهان و آ کاردلبری برگزیده ام که مپرس حافظ ...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود آ م داد چنان تخته به طوفان که مپرس عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس این که پرواز گرفته است همای شوقم به هواداری سرویست امان که مپرس دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس « شهریار» ...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود آ م داد چنان تخته به طوفان که مپرس عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس این که پرواز گرفته است همای شوقم به هواداری سرویست امان که مپرس دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس ...

غزل شمارهٔ ۲۷۱ دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار ش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس گفت وگوهاست در این راه که جان بگدازد هر ی عربده ای این که مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خون که ش تی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس دوست عزیز ! درد و رنجی که مدتهاست با آن زندگی می کنی؛ درد و رنج عاشقی ست، اگرچه در تلاشی تا این عاشقی را پنهان داری و تا حدودی نیز موفق شده ای اما درد این عشق تمام وجودتان را در برگرفته است. به عشق خود خواهی رسید اما در راه آن با مشکلات فراوانی رو به رو خواهی شد، و برای رسیدن به او بهای سنگینی را باید بپردازی. هرگز فراموش نکن، آرامش تو تنها در سایه رسیدن به این عشق مهیا خواهد شد، پس هرگز ناامید نباش. خداوند همراه توست. به خواسته خود خواهی رسید. ...

غروب اسفند ۱۳۴۴ شمسی، رنجِ سال ها مطالعه و تحقیق، دهخدا را از پای در آورده بود. اینک همه خاموش نشسته و پیر را تماشا می د. هر چند لحظه یک بار به ح سستی و ضعف در می آمد. در یکی از همین لحظات سکوت را ش ت و گفت: «که مپرس»! محمد معین پرسید: منظورتان شعر حافظ است؟ دهخدا گفت: بله! معین گفت: می خواهید برایتان بخوانم؟ دهخدا گفت: بله! معین دیوان حافظ را برداشت و خواند: درد عشقی کشیده ام که مپرس/ زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار/ دلبری برگزیده ام که مپرس... بی تو در کلبه گ خویش/ رنج هایی کشیده ام که مپرس... اندکی پس، دهخدا بیهوش شد، روز بعد به دیدار پروردگار شتافت و در ابن بابویه آرام گرفت. ...

دست در گردن یاد تو چنانم که مپرسآنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرسبا گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهاربی تو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرستا سفر با تو چنان بود و حَضَر بی تو چنینآنچنان بر حَذَر از همسفرانم که مپرستا که یده تماشا کنمت، هرشب و روزآنچنان بر سر کویت نگرانم که مپرسنتوانم به تو بی بگویم که مرو!رفتنت می بَرَد آن گونه توانم که مپرستو برآنی که بمانی و نمانی با منگر نمانی تو مرا، سخت برآنم که مپرسمِنّت یاد تو بر گردن من خواهد مانددست در گردن یاد تو چنانم که مپرس..."علیرضا شجاع پور" ...

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد مپرس مپرس خطاطی شعر زیبای گلچهره مپرس فریدون مشیری با صدای شجریان امین خادم 95/08/01 ...

دارم اززلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان زوشده ام بی سروسامان که مپرس به امید وفا ترک دل ودین مکنادکه چنانم من از ین کرده پشیمان که مپرسبه یکی جرعه که آزار ش در پی نیستزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرسزاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلدل ودین میبرد از دست بد انسان که مپرسگفت وگوهاست دراین راه که جان بگدازدهر ی عربده ای این که مبین آن که مپرسپارسایی وسلامت هوسم بود ولیشیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرسگفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرسگفتمش زلف به خون که ش تی گفتاحافظ این قصه دراز ست به قران که مپرسحافظ ...

دارم اززلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان زوشده ام بی سروسامان که مپرس به امید وفا ترک دل ودین مکنادکه چنانم من از ین کرده پشیمان که مپرسبه یکی جرعه که آزار ش در پی نیستزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرسزاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلدل ودین میبرد از دست بد انسان که مپرسگفت وگوهاست دراین راه که جان بگدازدهر ی عربده ای این که مبین آن که مپرسپارسایی وسلامت هوسم بود ولیشیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرسگفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرسگفتمش زلف به خون که ش تی گفتاحافظ این قصه دراز ست به قران که مپرسحافظ ...

دارم اززلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان زوشده ام بی سروسامان که مپرس به امید وفا ترک دل ودین مکنادکه چنانم من از ین کرده پشیمان که مپرسبه یکی جرعه که آزار ش در پی نیستزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرسزاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلدل ودین میبرد از دست بد انسان که مپرسگفت وگوهاست دراین راه که جان بگدازدهر ی عربده ای این که مبین آن که مپرسپارسایی وسلامت هوسم بود ولیشیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرسگفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرسگفتمش زلف به خون که ش تی گفتاحافظ این قصه دراز ست به قران که مپرسحافظ ...

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندان که مپرس... ...

در تک کوچه تنهایی شب چنان سر در گریبانم که مپرس در سکوت زمستانی شب چنان نالانم که مپرس در ره گذر این ظلمت چنان حیرانم که مپرس در بی نهایت تاریکی چنان چشم دوخته ام که مپرس درسکوت شب و سکوت این تنهای اشنا چنان مانده ام که مپرس ۱۸ ...

فال حافظ در سال (تدبیر برای ناامیدی) ابتدا نیت ...... ای حافظ دانا ،بده فال به ما و بختیار ما چنین گفت:::::::::::::: درد فقری کشیده ام ، که مپرس / طعم قرضی چشیده ام ،که مپرس گشته ام بی آبرو در نزد زن / همچو مرغی پر بریده ، که مپرس آنچنان بیمار گشتم بهر گوشت / تا به کی سویا یدن ،که مپرس ادامه مطلب ...

عطش آلوده دردم مپرس از من رهایی را اسیر اشک شبگردم مپرس از من رهایی را از آن روزی که در دام نگاه خسته افتادم ببین با خود چها مپرس از من رهایی را من از هم لهجگان صبح بیداری خورشیدم مبین اینک چنین سردم مپرس از من رهایی را وجودم سبزسرخ از خیل مردان غزل پیما دریغا کی چنین زردم من مپرس از من رهایی را تمام شهر می دانند من همسایه با شوقم عطش باشد همآوردم مپرس از من رهایی را مرا اصل و تبار از خیل دریا زادگان باشد مخواه از اصل برگردم مپرس از من رهایی را غمم ،اندوه شبگیرم ، به امیدی که می دانی عطش آلوده دردم مپرس از من رهایی را ...

دست در گردن یاد تو چنانم که مپرس آنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرس با گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهار بی تو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرس. "علیرضا شجاع پور"برگرفته از وبلاگ:http://be5tpoems. / ...

هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس ای مرغ خیال سوی او کن گذری وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس ...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی و ا زیک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس ...

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس درد و سختی که از عشق و تلخی که از ج کشیده ام قابل بیان نیست گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس تمام دنیا را جست و جو کرده ام و سرانجام معشوقی انتخاب کرده ام که قابل توصیف نیست بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس بدون تو در گوشه خلوت خودم رنج هایی را تحمل کرده ام که قابل توصیف نیست همچو حافظ، غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس مانند حافظ غریبانه در راه عشق به مقام و جایگاهی رسیده ام که قابل توصیف نیست معنی واژگان هجری شمسی : تاریخ خورشیدی آیات : جمع آیه - نشانه ها حجره : غرفه - اتاق مفصّل : کامل - گسترده تالیف : نوشته معتبر : با اعتبار – قابل توجه- با اهمیت نَقل : بیان تاخیر : درنگ – عقب انداختن رحلت : مردن - فوت – از این دنیا رفتن علّامه : دانشمند هِجر : دوری رحمه الله علیها : رحمت خداوند بر آن ها باد معاصر: در حال حاضر متمدن: شهرنشین تمدن: زندگی شهرنشینی لغت نام ...

حال ما بی آن مه زیبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس گوهر اشکم نگر از رشک عشق وز صفا و موج آن دریا مپرس. "مولانا" ...

آخرین مطالب