ادواردز رسید خودش چشمانش نداشت جرات نداشت قرار گرفت یعنی خانوم استون ادواردز اسلحه

متن ادواردز رسید خودش چشمانش نداشت جرات نداشت قرار گرفت یعنی خانوم استون ادواردز اسلحه مابین تمامی مطالب و اخبار از هزاران سایت و وبلاگ فارسی جستجو و نتایج زیر به دست آمده است. هیچ یک از عناوین منتشر شده توسط سایت خبری ماهنامه ایجاد نگردیده و اطلاعات از سایتهای مرجع آن بازنشر شده است.

آغاز یک پایان 6 نوشته مهدی اصغ ور - بله...منظورم همون مرد جوانی بود که کل روز من رو تحت نظر داشت...مگه اون از افراد شما نبود؟ گویی ادواردز داشت با خودش حرف می زد: پس سرو کله اش پیدا شده...انتظار نداشتم به این سرعت دست به کار بشه... دست برد در جیب بغل کتش و کلتش را از آن خارج کرد و شروع کرد به بستن صدا خفه کن روی آن : ی از آدن شما به اینجا خبر دارد؟ ی تعقیبتان نکرده؟ کتی که با حیرت حرکات ادواردز را دنبال می کرد، پاسخ داد: خودتان گفتید که با هیچ در این مورد حرفی نزنم... در این هنگام ادواردز اسلحه اش را به سمت کتی نشانه رفت. کتی از ترس چند گام به عقب رفت و غفلتا روی زمین در غلطید: چرا شما اینکارو می کنید؟ من که خطری برای شما ندارم... - متاسفم خانوم استون...شما در جریان مسائل محرمانه ای قرار گرفته اید...برادرتون هم همین اشتباه رو مرتکب شد... - یعنی می خواید بگید... - خیلی پیچیده اش نکنید خانوم...هرچیزی در این دنیا سلسله مراتبی داره که باید رعایت بشه...بدو ...

آغاز یک پایان 5 نوشته مهدی اصغ ور ساعت از هشت شب گذشته بود که تا ی او را در برابر محوطه چمن کاری شده منزلش پیاده کرد. در نگاه اول هیچ چیز مشکوکی دیده نمی شد. با احتیاط به درب خانه نزدیک شد و در حالیکه همه حواسش متوحه پشت سرش بود، کلید را وارد قفل کرد و چرخاند. اما به محض ورود به خانه از دیدن آن چه پیش رویش قرار گرفته بود، صیحه کوتاهی کشید. تمامی اثاثیه خانه بهم ریخته بود. روکش مبل ها شده بود، قفسه ها و کمدها تخلیه شده بود و محتویات آن روی زمین ریخته شده بود. هنوز چند گام جلو نرفته بود که پایش به چیزی گیر کرد و محکم روی زمین افتاد. خوب که توجه کرد دید جسم نیمه جان " رودی" روت وایلر درشت هیکل خانوادگی شان است که روی زمین افتاده. اول فکر کرد او را کشته اند اما چون دید که آرام نفس می کشد، فهمید که بیهوش شده و خیالش اندکی راحت شد. اما چیزی که باعث شده بود بیش از هر چیزی وحشت کند این بود که آنها در جستجوی چیزی که شک نداشت همان فلش اطلاعات می باشد ...

روزى بود روزگارى نداشت /جنگلى بود که درختى نداشت /شکارچى بود که تفنگى نداشت /یک روز این شکارچى با تفنگى که فشنگ نداشت /آهویى را شکار کرد که سر نداشت /انداختش در کیسه اى که ته نداشت /این شعر شاعرى بود که اسم نداشت /گرچه این شعر ما سر وته نداشت /ولى ارزش سرکار گذاشتن تو یکى رو داشت ...

کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کــــاش برگ آ تقویم عشق خبر از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت کاش میشد عشق را تفسیر کرد دست و پای عشق را زنجیر کرد ...

شعرم چه جای نقد...که نوری اگر نداشت!= یا اینکه داشت، خیلی ظهوری اگر نداشت! اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر غروری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = اصلا چه خوب بود تنوری اگر نداشت آن روز داغ واقعه بر اتفاق سرخ = دیگر چه می گذشت صبوری اگر نداشت! بر حال شعر ده گرفتن که خوب نیست = تنها به این دلیل که شوری اگر نداشت. قاسم نعیمی ...

شعرم چه جای عیب...که نوری اگر نداشت!= یا اینکه داشت، خیلی ظهوری اگر نداشت! اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر غروری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = اصلا چه خوب بود تنوری اگر نداشت آن روز داغ واقعه بر اتفاق سرخ = دیگر چه می گذشت صبوری اگر نداشت! بر حال شعر ده گرفتن که خوب نیست = تنها به این دلیل که شوری اگر نداشت. قاسم نعیمی ...

شعرم چه جای عیب...که نوری اگر نداشت!= یا اینکه داشت، خیلی ظهوری اگر نداشت! اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر غروری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = دیگر چه خوب بود تنوری اگر نداشت آن روز داغ واقعه بر اتفاق سرخ = اصلا چه می گذشت صبوری اگر نداشت! بر حال زار ده گرفتن که خوب نیست = تنها به این دلیل که شوری اگر نداشت. قاسم نعیمی ...

مشتی چرا سروده ی تو رنگ بو نداشت میلی برای همدلی و گفتگو نداشت دیدی که وزن شعر تو را باد برده بود در پیش چشم اهل ادب آبرو نداشت از صنعت کنایه که بی بهره مانده بود حرفی برای مردم ما در گلو نداشت از استعاره بهره کافی نبرده بود باور نمی کنی غزلت خلق و خو نداشت ایهام را به جای هلو نوش جان نمود با این بهانه ها که فلانی هلو نداشت پایان شعر که بوی تخلص ندیده بود دیدم که میل رخنه ی در رنگ مو نداشت شاعر ز ترس پرسش ما ضجه می کشید یک لحظه قصد خوردن تخم کدو نداشت لب تشنه در کناره ی دریا نشسته بود با اینکه میل خوردن آب سبو نداشت شرمنده شد ازین همه اصرار بی خودی زیرا که واقعا غزلش رنگ و بو نداشت ...

جادوی چشم های تو را هر غزل نداشت اینگونه طرز دیدنت ع العمل نداشت تصویر من برای تو امشب مجسم است یک عاشقی که دست گلی در بغل نداشت اصلا برای تو قدمی برنداشت هیچ مردی که در حدود توانش عمل نداشت مردی که ساده از همه جا دل بریده بود حتی دلیل ساده ولی مستدل نداشت حالا شبیه خاطره های قدیمی است انگار او اجل... نه! که حتی ازل نداشت علی رضا رحمانی ...

دیدی که یار جز سر جور وستم نداشت، بش ت عهد واز غم ماهیچ غم نداشت. یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم، افکند وکشت وعزت صید حرم نداشت. برمن جفازبخت من آمد وگرنه یار، حاشا که رسم لطف وطریق کرم نداشت. بااینهمه هرآنکه نه خواری کشید از او، هرجاکه رفت هیچ ش محترم نداشت. ساقی بیار باده وبا مدعی بگوی، انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت. هر راهروکه ره به حریم درش نبرد، مسکین برید وادی وره در حرم نداشت. حافظ ببر توگوی فصاحت که مدعی، هیچش هنر نبود وخبرنیز هم نداشت. همین الان دیوان حافظ رو باز ،این غزل اومدوبه دلم نشست.ازاون اومدنا بود که انگار باخودش پیام وحی رو برات آورده! ...

اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر که نوری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = راستی چه خوب بود تنوری اگر نداشت ...

هفت سال لعنتی از مرگ اش می گذرد هفت سالی که گاهی فکر می کنم هفتاد سال است گاهی هم مطلقن فراموش میکنم دیگر نیست هفت سال است که نیست اما هر روز با من است آ ین باری که با هم صحبت کردیم از حرف هایش خسته بودم دلم می خواست بازی لیلی و مجنون سال های دیر و دورمان را کنار بگذارد دوست باشیم ...رفیق های جانی قبول نمی کرد میگفت من در همان 18 سالگی درجا زده ام میگفت تو عوض شدی من نه... راست می گفت من خیلی تغییر کرده بودم میگفت اگر نباشی انگیزه ای برای ادامه ندارم گفتم انگیزه یعنی دخترت چندین بار دعوا کردیم بی اعتنایی قهر کرد آشتی کردیم... تا اینکه انتقام اش را از من و تغییری که کرده بودم گرفت اور دوز کرد...لعنتی دو روز قبل از رفتن بدون بازگشت اش برایم ایمیلی زده بود و تکرار کرده بود که اگر قرار است در زندگی اش نقش اول را نداشته باشم زندگی اش را دور می اندازد دور اش انداخت... عصبانی ام خیلی عصبانی ام بعد از گذشت هفت سال هنوز بی حد و اندازه عصبانی ام حق ن ...

در زمان رضا شاه به دلیل کمبود اسلحه، بعضی از پاسبان هایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه، یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار میگیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. ها و شبگردها وقتی متوجه این شدند برای اینکه همدیگر را مطلع کنند به هم می گفتند که طرف «خالی بسته» و منظورشان این بوده که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته و روی همین اصل بود که واژه «خالی بندی» رواج پیدا کرد ...

ساقی! مِی ای بده که مرا زیر و رو کند بویش ز دور، کارِ هزاران سبو کند داند خدا که خوردن این می چه می کند جامیکه مست می شود، آن که بو کند جامی بده به یادِ رخ مرتضی علی جامیکه زخمهای نهان را رفو کند خندد د به عقل یکاین چنین می ای بگذارد و بهشت آرزو کند زین مِی نخورده، پاک نگشت و نمی شود صدبار دل به زمزم اگر شستشو کند دنیا علی نداشت اگر آبرو نداشت دنیا مدام شُکر چنین آبرو کند خلقت به روی دست، علی را گرفت و گفت دست ی نظیرش اگر هست رو کند با کوثرم چه کار! مرا ساقی اش بس است دل با چه رو از او طلب غیر از او کند با زاهدیکه خواهشِ کوثر کند، بگو بگذارد این تیمّم و قصد وضو کند کامران ستایشگران خورشید / 79 کپی از حوزه.نت ...

سلام،امروز میخوام درباره اسلحه آلمانیmp40 توضیح بدم. این اسلحه که در دوران جنگ جهانی دوم توسط آلمان نازی مورد استفاده قرار گرفت. طراح این اسلحه هاینریش ولمر که در سال 1938 میلادی این اسلحه را طراحی کرد. این نوع اسلحه انواع متفاوتی دارد: mp36 - mp38 - mp40 - mp40/1 - mp41 اسلحه ام پی چهل و یک درسال 1940 _ 1945 ساخته شد. اسلحه جالبیست 30 گلوله میخورد،نرخ آتشش 500 - 550 گلوله در دقیقه است،محدوده شلیکش 100 - 200 متر است. این اسلحه در جنگ های: ویتنام،جنگجهانی دوم،جنگ سرد،جنگ کره و جنگ داخلی ...

اگر نصب ویندوز xp در یک درصد خاص همش ارور میده -rom-dvd تعویض شد فایده نداشت dvd ویندوز تعویض شد فایده نداشت کابل ها تعویض شد فایده نداشت نصب در پ ن دیگر انجام شد فایده نداشت با تعویض ram مشکل حل شد البته باس مادربورد 400 بود من رم 333 گذاشتم ...

جادوی چشم های تو را دختری نداشت جادوی چشم های تو را دیگری نداشت می خواستم وجود تو را شاعری کنم این کار احتیاج به خوش باوری نداشت آتش زدی به زندگیِ مردِ آذری تقویم قبلِ آمدن ات «آذر»ی نداشت در چشم هات معجزه بیداد می کند باید چگونه دعویِ پیغمبری نداشت؟! یک شهر در به در شده است از حضورِ تو یوسف هم اینقَدَر، به خدا مشتری نداشت بر «تختِ» خود بخواب و به «جمشید»ها بگو این مرد قصدِ غارت و اسکندری نداشت وقتی که رفت، جنسِ دلش را شناختم او یک فرشته بود، اگرچه پری نداشت... ...

گاهی وقتا تحمل یه عالمه درد هم نمیتونه آدم رو تا آ ش ت نگه داره من به این روز فکر می من آدم فراموشکاری هستم ولی هر چیزی رو فراموش نمیکنم گاهی وقتا به امروز فکر می به امروز که میدونستم چه روزیه به درد به اینکه لحظه لحظه هام از استرس پر میشه به اینکه بتونم بی پروا حرف بزنم و بلا ه حرف زدم قبل از تموم شدن این روز من حرفمو زدم ۲-۳ جمله ای که بعد از این همه مدت رنگ درد نداشت این ۲-۳ جمله پر از شجاعت بود پر از بی پروایی پر از خیلی چیزا که حتی نمیدونم چیه احساسات درد دارن ولی بعضیاشون درد ندارن این چند وقت احساسات من درد داشت درد شدیدی که منو وادار به سکوت میکرد ولی امشب درد نداشت امشب شبیه نگاه به یه آسمون روشن بود یه شب روشن امشب احساسات درد نداشت امشب زندگی روشن است امشب شبی روشن است امشب صبح نیست ولی شبی روشن است امشب احساسات درد نداشت "امشب" درد نداشت... ...

"چشمان بسته" هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد! لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند. ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود. نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد. ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد. خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است! سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش. پریدخت رو به ناهید کرد _این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده خسرو ب ...

.گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد آماده بود از سر خود وا کند مرا قامت نبسته دستِ دعا را بهانه کرد من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد اما , اگر نداشت دلش را نداد و رفت مختار بود و دست قضا را بهانه کرد گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد می خواستم که سجده کنم در برابرش سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد او بی ملاحظه کمرم را خودش ش ت حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش ...

یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود...بی نوا قاصدکی نشسته بود... قاصدک پیامی داشت...واسه هر پیر و جون کلامی داشت... قاصدک یار نداشت...مونس و غمخوار نداشت... اما فقط خدای مهربونو داشت... همه شب تا به سحر گریه کنون خدا خدا صدا می کرد... شب همه شب دعا می کرد...گریه می کرد...ناله کنون خدا خدا صدا می کرد... یه روزی تنگ غروب...میون اون شهر شلوغ...اون آدمای جور واجور ...خیره به خیره به همه نگاه می کرد... قاصدک دلش میخواست دیده بشه...اما ی نگاش نکرد... به همه سلام می کرد ، دعا می کرد ، گاهی هم زنی رو "مامان،مامان" صدا می کرد... ولی افسوس قاصدک خوب و قشنگ ...قدرت حرف زدن نداشت...مثل اون مردم شهر زبون نداشت... ...

ای رویای ک نه ای که از سفر زندگی جا م ماهی ها از نبودن آب مردن وتازگی زمان را با خود به گوری دردور دست هجرت دادند ی می خندد به تمام اشتباهات یک تقدیر ناگزیر من هنوز گاهی اسمی را می کنم من گاهی تو را و خنده غمگینت را بیاد می آورم مسافری که کوله باری نداشت مسافری که قصد ماندن نداشت مسافری که دلی برای سپردن نداشت و به من وعده ی دیدار داد emi ...

-یکوقتی دلم میخواست رمان بنویسم -رمان بنویسی؟ رمان چه خانوم؟ -رمان زندگی ام را سرنوشتم را -پس چرا نمینویسی یعنی چرا ننوشتی خانوم جان! -آ .. انتهایش را نمی دانستم بلد نبودم تمامش کنم آ قصه که معلوم نبود نمیدانستم چطور باید تمامش کنم عزیز جان! - ای بابا سخت میگیری خانوم جان آ ش را یکجور سرهم می اوردی -قصه مال پانزده سال پیش هست حالا خیلی چیزها عوض شده رنگ باخته -یعنی آ قصه معلوم شده خانوم جان؟ -نه عزیز جان آ قصه که معلوم نمیشود ته ته ته اش اما -اما چه خانوم جان -اما قصه های عجیبی رخ داده شبیه توی قصه ها پر از بالا و بلندی فراز و نشیب دوز و کلک اگر بدانی. هول برت میدارد خوف میکنی -ای خانوم جان هیچ چیز دیگر خوفناکمان نمیکند -میکند جانم میکند این چیزها همه را می ترساند قصه هزار یک و شب است برای خودش.. -این طور که میگویید هول میکنم قلبم تیر میکشد چشمانم سیاهی میرود خانوم جان -دیدی؟ دیدی گفتم هول برت میدارد هنوز چیزهایی هست که تو نمی دانی خیلی چ ...

جای شما خالی چند وقت پیش آقای گل برای مدتی به سفر رفته بود. خانوم سیب هم بنا به دلایلی مجبور بود خانه بماند. نه که خ نکرده آقای گل مجبورش کرده باشد یا با خودش نبرده باشد! آقای گل خیلی به حقوق همسرش احترام می گذاشت و وقتی خانوم سیب نتوانست در سفر همراهیش کند او را درک می کرد. در این مدت دل خانوم سیب خیلی برای آقای گل تنگ شده بود؛ آقای گل هم همین طور! هر دو می دانستند که چقدر یک دیگر را دوست دارند. اما آقای گل از اون مردهایی بود که دل تنگی اش را پنهان می کرد یا فکر می کرد ابراز حس هایش درست نیست؛ خانوم سیب هم از این بابت خیلی ناراحت بود. این باعث شده بود همیشه ته دلش شک داشته باشد که نکنه دل آقای گل تنگ نشده یا محبت اش به اون کم تر شده؛ همین باعث شده بود گاهی خانوم سیب از دست آقای گل دل خور باشد و آقای گل بیچاره هم نمی دانست چرا! سفر مذکور هم اوضاع را سخت تر می کرد؛ آقای گل با خودش فکر می کرد شاید سیب اش به خاطر طولانی شدن سفر از اون رنجیده خ ...

علی :ای پسر به اسیر خود مدارا کن و طریق شفقت و رحمت پیش دار آیا نمی بینی چشم های او را که از ترس چگونه گردش می کند و دلش چگونه مضطرب می باشد. عارفی که رکـــــاب خــاتـــم بود درکنارش جهان قدر فهم نداشت او که صاحــب جهــان وعـالم بود صحبتی ازبرای ارج وسهم نداشت - چه خوش گفت شاعر که اینگونه بود حب مال و جاه تخت نداشت عالمی جیره خوار حکومتش می بود پادشاهی که چاه نفت نداشت - اوکه یک وفرمانده در سر تک تک دلیران بود از برای نگاه درمانده در پی چاه سنگ گریان بود - او پس از تمام آن ماتم در پی کشف نام وانتقام نبود چونکه تنها پی وضو میرفت زاهدی در دل اهل شام نبود اوکه از ترس قاتل در آ ین وداع پریشان بود درتبی داغ میسوخت ولی نگران شب یتیمان بود ...

مقدس تر از ابلیس بود! او که نه خودش رستگار شد،و نه گذاشت ما طعم رستگار بودن را تجربه کنیم!اول دل خوش بودیم به این که به دیوار محکمی تکیه داده ایم،اما غافل از این که او قدرت نگه داشتن خود را هم نداشت،زود خودش را گم کرد و رنگ عوض نمود،هم از اصل افتاد و هم از اسب،ای کاش فقط خودش رستگار نمی شد، ی از خاکی ها راهم به دنبال خودش به چاه ویل کشاند، هدفش صعود بود اما سقوط کرد! .... ...

"""" ابر آمد آب بارش او نداشت"""" ابر آمد، آب بارش، گوئیا بر سرزمین ما نداشت سفره راهنگام دی ازمانهانش کرد چون باران نداشت تاکه نوبت بود چل روز بزرگ فصل سرد سرما نداشت ابرمی شد آسمان امادریغ یک قطره هم باران نداشت پیش بینی می شود درچله ی کوچک ب بارد او بدشت هم بکوه وهم بصحراهم بدریاپیش اوفرقی نداشت رحمت یکتا گرش بارد زمستانها ب کوه هم بدشت نو عروسی در بهاران پر زگل گردد تمام کوه ودشت بارالهامافقیربارش باران وبرف ونعمتت برکوه ودشت درتمام ماهها ازمهروآبان،بهمن واسفندتا اردیبهشت >>> 1393. 11.05 >>> ...

حڪـــــــــــــــــــــایت من… حڪایت ڪسی بود ڪه عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت… حڪایت ڪسی بود ڪه زجر ڪشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد… زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه ڪرد اما اشڪ نریخـــــــــــــــــت… حڪایت من حڪایت ڪسی بود ڪـــــــــــــــــــــه… پر از فریاد بود اما سڪوت ڪرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… ...

نویسنده: تام جونز منبع: http://www.canyoneeringusa.com/techtips/the-stone-knot-a-canyoneering-secret-weapon/ ترجمه: سلمان محمدی استون نوت (آکا استین نوت یا گره سنگ) : تکنیک گره مسدود کننده است و میتواند ایمنی و سرعت را در فرودهای دره نوردی ارتقاء دهد. چند نکته احمقانه فنی: اول، استون نوت چون برای کامل گره از یک شیئ استفاده میکند در واقع نوعی گره است که " " نامیده میشود؛ و دوم استون نوت جزو خانواده گره هاست چون حداقل چهار شکل دارد که دارای کیفیت استون هستند اما تا حدودی با هم متفاوت هستند. استون نوت روی طناب فرود و نزدیک کارگاه زده میشود. استون هم طناب و هم رشته ها را از هم جدا میکند لذا هر رشته میتواند مستقلا مورد استفاده قرار گیرد. این کیفیت امکان میدهد در حین فرود نفر اول نفرات بعدی فرود روند کار خود را شروع کنند. اگر شرایط اجازه دهد (2- کارگاه تحمل نفر دوم را داشته باشد و سنگی رها نشود) نفر دوم میتواند بمحض آمادگی فرود خود را شروع کند. با طناب "استونی" یک دره نورد درشت ه ...

دو نفر از ماشین پیاده شده بودند. یکی دلپیچه گرفته بود و داشت خودش را کنار جاده خالی میکرد. راننده ی ماشین هم، طرف دیگر را دید میزد و حوصله نداشت که آهنگی را کند. لابلای فکر های بی اهمیتش در پردازش این مسئله بود که، همه ی غذایی که همراهشان بود را خورده بودند و دیگر تا 12 ساعت چیزی برای خوردن نداشتند - و دلش برای دوستش میسوخت، که مجبور بود ساعت ها گرسنه بماند. سرش درد میکرد، بخاطر همین حوصله نداشت آهنگی را کند. برای لحظه ای به همسفرش حسودی کرد. میل داشت که ای کاش میشد او هم افکارش را بیرون بریزد، و تا 12 ساعت فکری برای نداشته باشد. اما درست همانطور که دوستش، پس از استفراغ، چیزی بجز همان استفراغ برای خوردن نداشت، او نیز - حتی اگر افکارش را برای 12 ساعت بیرون میریخت - در نهایت؛ مسئله ی دیگری برای پرداختن نداشت، بجز همان افکارش که حالا بوی استفراغ گرفته بودند. علی ایحال، آیا زیباتر نیست که داستان با مرگ هردوی آنها تمام شود؟ ...

آخرین مطالب