دکی در باب ناباب رضاخان

دکی در باب ناباب رضاخان از وبسایت مبارزه، ،دمکراسی دریافت کرده و به همراه لینک مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه اطلاعات نمایش داده شده دارای محتوای نامناسب ، غیر اخلاقی و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.
یا رب ستدی مملکت از همچو منی دادی به مخنثی نه مردی نه زنی از گردش روزگار معلومم شد پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی
لطفعلی خان زند بقلم نصرت نظمی
از این رباعی تاریخ ایران بر می آید. تاریخی که مادام در مقابل شایستگان اوج رذ را ب ج داده است. در کتاب کودتای رضاخانی می خوانیم که انگلیسی ها ناشریف ترین انسان حیات را روی کار آوردند. بد نیست، کمی درباره پدر دیکتاتوری نوین ایران را بیاوریم: 《در بین قوای نظامی موجود در ایران، قزاق ها از اساس نیرویی وابسته به بیگانه بودند و نفوذ روس و انگلیس در آنها در حد بالایی به چشم می خورد. این وضعیت در نیروهای ژاندارم که هم تحصیلکرده بودند و هم از روحیات و تعصبات ملی بیشتری برخوردار بودند، حاکم نبود. بنابراین قوای قزاق راحت تر سلطه بیگانه را می پذیرفتند و گوش شنوایی در مقابل فرامین آنها داشتند. همچنین از آنجا که و تشیع محکمترین مانع بر سر راه نفوذ انگلستان در ایران بود و می بایست برای سلطه کامل بر ایران ابتدا بساط تشیع را برچید، شرط دوم مطرح شد. مجری این سیاست نه تنها باید فاقد هر نوع تربیت ملی و دینی باشد بلکه به واسطه انحرافات اخلاقی و دینی می بایست آمادگی فروش کشور به بیگانه و نابودی فرهنگ دینی را داشته باشد. نگاهی به پیشینه رضاخان نشان می دهد که او از همه لحاظ حائز شرایط فوق بود. پرونده رضاخان از لحاظ اخلاقی مشحون ( انباشته، پر، لبریز ) از اقدامات زشت و ناپسند نظیر ی، باج گیری، میگساری و ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم بود. چنین فردی برای رسیدن به تمایلات نامشروع خود تن به هر کاری می دهد. تحمیل این فرد بر کشوری نظیر ایران با هفت هزار سال سابقه تمدنی و حضور 1300 ساله با هزاران چهره برجسته تاریخی، اهانتی بزرگ به ملت ایران بود. صص9,10; کودتای رضاخانی، بخش نخست بقلم موسی فقیه حقانی. جدای از مسئله کوتاچی، دیکتاتور و آدمکشی مانند رضاخان که توسط آیرونساید روی کار آمد، در سراسر تاریخ ایران مسئله تکرار شده است. همین ذلت که موسی فقیه حقانی، شرط عدم مشروعیت رضاخان می داند توسط یک حرامزاده ای همه چیز فروش، بنام روزبه فارسی به ایران آمد. یا مسئله مغول نیز توسط زنی هرزه و بود. دمادم بوده اند انی که بدون ذره ای شایستگی و منی از رذ و سبعیت برای رسیدن به قدرت، نیکان و پاکان را کنار زده اند. سال 1357 ما هم گول خوردیم و تحمیلی دوباره صورت گرفت. مسئله اینجاست که به هیچ مقدار از تاریخ نخوانده و نمی خوانیم و ضرورت خواندنش را احساس نمی کنیم یا کتاب های تحریفی و اطلاعات درباری و دست دوم است یا اینکه حالمان را بد می کند و چه بسا حالمان با خواندن کلا بد می شود. با دیدن رباعی لطفعلی خان، نوه کریم خان، سرسلسله دودمان زندیه، بار دیگر به خودم ثابت که ایران عمده و عامل همه مصائب و مشکلات در ما مردم است. ما که شخص را بجای قانون گرفته و ستایش می کنیم. وقتی طرفدار شاخدار سلطنت تاجدار می گوید، پادشاه برای ما مأنوس و دمکراسی نامأنوس بی اختیار آرامشم را از دست می دهم. اینها چقدر رذل اند و پست، که هنوز به زنجیری به دنبال ما هستند؟ ایضا ایراد از ما مردم است. چرا بشدت برخورد نکردیم، که هنوز طمع به آرامش و آسایشمان دارند؟! آیا یک حکومت دمکراتیک فدرال، وبا دارد؟ ناشناخته است؟ پادشاهی و مذهبی شناخته شده، منجر به کدام اتفاق مستحسن شد؟ با گوشه ای از یک رو مه فیک و مشتی بنجل شما باور می کنید؟ مگر همینک چنین تکه رو مه های پرطمطراق و سخنرانی های گوشت و خون داری را نمی بینید یا نمی خوانید؟ گذشت چهل سال چطور می تواند دروغی را واقعیت جلوه دهد؟ آیا مسئولان ناسزا می گویند و یا گفته اند وضع بد است؟ در آن کلیپ و رو مه ها از شاه مخلوع و خائن - چیزی جز اینچه هست که از تلویوزیون حاضر مکرر دیده و شنیده اید؟ علت در مرغ غازی نمای همسایه نیست، ما نادانیم و از خود بیخبر و بقول سعدی: منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:
تو بر اوج فلک چه دانى چیست که ندانى که در سرایت کیست
سعدی ، گلستان باب چهارم د فواید خاموشی. حکایت شماره ی 11.
و ما از گذشته تا بدین لحظه گرفتار چنین جهلی هستیم. فست فودخواهی عاقبتش شمشیر برنده و کاسه گ ست. تنها راه برون رفت آگاهی و دانش فردی و جمعی ست. هر ماهیانه کت ب د و بخواند، بیاموزدش و سپس کنارش بگذارد. اما رمان الاهی بمیرم برات برای این دنیای پر از گرگ درنده بزک دوزک کرده، بکار نمی آید. ایران جز در دست نیست و جز هم انتظارش را نمی کشد.
مک تمام

اطلاعات

جستجو شده ها