a deeper tone of longing

a deeper tone of longing از وبسایت idk دریافت کرده و به همراه لینک مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه اطلاعات نمایش داده شده دارای محتوای نامناسب ، غیر اخلاقی و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.


پنجشنبه شب بود. اوایل اسفند پارسال. با قطار از شیراز برمی گشتیم. از یهویی ترین و زیباترین سفر زندگیم تا الان. تا دم دمای غروب حالم خوب بود و داشت خوش می گذشت همچنان. هوا که تاریک شد، حالمم کم کم بد شد. زیبا بودن اون روزا دلیل نمی شد اون حس باز نیاد سراغم. یه حس عجیب پوچی و سردرگمی که هردفعه بازم غریبه و نمی دونم چی کارش کنم. از این کوپه به اون کوپه می رفتیم با دیبا و تو هرکدوم یه مدت می شستیم، بازی می کردیم، حرف می زدیم. ا ین کوپه ای که بودیم، با چند نفر بود که من در کل ۶ سال دبیرستان و راهنمایی چند بار دیده بودمشون و داشتم هیچ ارتباطی برقرار نمی و از بازی شونم حالم به هم می خورد. به دیبا گفتم و زدم بیرون. رفتم کوپه خودمون - من که کوپه ای نداشتم، حالا تعریف می کنم بعدا! - چراغش خاموش بود . کاملا تاریک. ت. تو راهم که میومدم اکثر کوپه ها خواب بودن. فک کنم ساعت ۱۱ - ۱۲ بود. از پنجره نقطه نقطه های نور شهر، رو یه خط پشت سر هم پیدا بودن. مارال و اون یکی که اسمش یادم نیست خو ده بودن پایین. سعی بدون له چیزی از اون وسط رد شم. از نردبون رفتم بالا و رو به پنجره سرمو گذاشتم رو بالش کوچولوی قطار و به شکم دراز کشیدم. هندزفری هامو گذاشتم تو گوشم. رفتم تو پلی لیستش و همین طور که از پشت شیشه به حرکت نقطه های نور تو سیاهی نگاه می ، شروع به گوش دادن.

در عین بدیهی بودن، خیلی عجیبه که تو بتونی حال یه ادمی که هیچ ربطی به تو نداره، اون سر کره زمین زندگی می کنه، تا حالا ندی ، نمی شناسیش و اصن از وجودش خبر نداری رو خوب کنی. اونم چه جوری؟ اِن سال پیش، خودت حال کردی و یه اوازی خوندی/یه سازی زدی/یه اهنگی ساختی. واقعا عجیبه. و انقد تعداد ادما و حس ها و داستاناشون زیاده که تو هر وجی ای که بدی، یه نفر یه شبی از زندگیش هست که با شنیدن اون حالش خوب می شه.
صدای مهسا وحدت همیشه برام خاص بود. از همون چند سال پیش که کشفش ، ازش خوشم میومد. و همیشه موقع گوش دادن جوری تو ذهنم نفوذ کرده که همه چیو یادم رفته. یه روی دیگه ای ازم به خودم نشون می ده. یه روی بزرگ تر، بالغ تر. می تونم به هیچ چیزی که در گذشته اتفاق افتاده، فک نکنم وقتی گوش می دم بهش! ولی اون شب، وقتی اهنگ شروع شد و خوند، با ت ای قطار و صدای تِلِک تِلِک اش در پس زمینه :)) نقطه های نور بیرون پنجره.. تاریکی.. تنهایی... همه چیو شست برد. کم پیش نیومده اهنگا این جوری نجاتم بدن، ولی اون یه چیز دیگه بود. و من اون شب در آروم ترین ح م خو دم. برای منی که معتقدم نباید با غصه خو د، بزرگترین کمک بود.

اون اردو واقعا زیبا بود. زیبا هم تموم شد. و هنوز، بعد از شیش - هفت ماه، من هر بار که اهنگی از تو پلی می شه یاد شیراز و اون شبم تو قطار می افتم. انگار اون اهنگا برا اون فضا ساخته شده بودن. هنوزم حس خوبی داره. و این واقعا کم نیست. این خوب حال یه ادم واقعا چیز کمی نیست. چه برسه یه ادم رندم تو دنیا که اصن از وجودش خبر نداری. و چی باارزش تر از این؟ مگه هدف دنیا همین نیست؟



می غلتی و به ساحل شب خاموش می روی
چون یاد گم شده تو فراموش می روی
غوغایی از سکوت به جان فرامشی
آتش به باد رفته در آغوش خامشی
این بوی اطلسی که مرا مست می کند
از نیستی گذشته مرا هست می کند
این بوی اطلسی که مرا مست می کند...
a deeper tone of longing...



اطلاعات

جستجو شده ها