اینجا، بهارِ سرد

اینجا، بهارِ سرد از وبسایت فمینوستالژی دریافت کرده و به همراه لینک مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه اطلاعات نمایش داده شده دارای محتوای نامناسب ، غیر اخلاقی و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.
از بهار به زمستان شدم، نه در ابعاد فصل حتی... همین که می دانم مقصدم اینجاست، سرفه های کهنه سلامم می کنند. بیرونم مسابقه ی دویدن است. محیطم، رنگ صبر می بازد و درونم، هم پا نمی شود. به زور دستش را می کشم به سمتشان. می برمش جایی که پیر شود، جایی که یادش بماند، که خواهیم رفت. یادش بماند به بهار آنجا دل نبندد و به زمستانِ اینجا، اخم نکند این همه... تمامشان تمام می شوند. تمام می شویم. تصنیف دلنشینی در گوشم است، به لطف شوفاژها، سرمای امروز از جانم دست کشیده است، فردا هم که لباسهای زمستانی هنوز هستند. به سکوت سفر کرده ام، به خ که بشود به ی فکر کرد. بین دلواپسیِ آن همه کارِ همیشه، نقش می بندی. شبیه خیلی هایی، جمعِ خوبیِ خیلی ها، مهربان و پاک، شنونده و صبور، صبرت از چشمهایت هم زیباتر است. خی ، گرمم نمی کند، جایت را پر نمی کند، اما نورِ دوریست، که زنده ام می دارد.

جستجو شده ها